Lilypie Premature Baby tickers تربیت و پرورش کودک - مسائل کلی تربیتی

تربیت و پرورش کودک

هدف از تربیت کودک پرورش انسان است و این کار به درستی انجام نمی گیرد مگر از روش انسانی

چند وقت پیش همسرم از من خواست که در مورد مساله پشت کار و سختکوشی پرنیان کار کنم . مدتی است که به این نتیجه رسیدم که هر تغییری که می خواهم بدهم , اول باید از خودم شروع کنم و از این روش واقعا" نتیجه گرفتم. این بار هم بایداز خودم شروع می کردم و پرنیان بایست همت و پشتکار من را به طور کاملا" ملموسی می دید و یاد می گرفت . اتفاقا" همان زمان هم ما تازه یک مکعب روبیک گرفته بودیم بنابراین برای یک مدتی به جای کتاب یک مکعب روبیک تو کیفم گذاشتم و هر زمان که فرصت می کردم به حل آن مشغول می شدم , مخصوصا" زمانی که او را به پارک می بردم . همانطور که در پارک بازی می کرد می آمد و می دید که من مثلا یک وجهشو حل کردم و همینطور مشغولم و با خوشحالی می گفت :" اه سفیداشو مرتب کردی!" بعضی وقتها هم تا نصفه می رفتم و می آمد همشو بهم می ریخت . البته باید اعتراف کنم که در نهایت برای حل کاملش مجبور شدم از روشهای حل کمک بگیرم. ولی روزی که حلش کردم وقتی از راه رسیدم مکعب را از کیفم در آوردم و همانطور که وجهایش را به پرنیان نشان می دادم گفتم: " و من تلاش کردم و تلاش کردم و تلاش کردم" این عبارت در کتاب " اولین تجربه های تو – در استخر شنا" نوشته شده که داستان پسر بچه ای است که شنا یاد می گیرد . من آن روز برق شادی را در چشمان پرنیان دیدم و مطمئنم هر زمان یاد این خاطره بیفته یا زمانی که بتواند آن را در این پست بخواند به هدف این کار پی می برد.


 اولین تجربه های تو – در استخر شنا , نوشته نیکولااسمی, ترجمه حسین فتاخی , انتشارات قدیانی

نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد1391ساعت توسط صبا| |

حدود 2 ماه دسترسیم به اینترنت قطع بود. درست مثل اینکه آدم تو زندان باشه در این مدت موضوعات متنوعی برای نوشتن تو ذهنم بود :

باز هم عزت نفس:

 چند وقت پیش خانمی برایم یک کامنت خصوصی گذاشته بود و نگرانیش را از بابت اینکه چه کار کنیم تا بچه هایمان مذهی شوند نوشته بود. راستش من نمی خواستم به این سوال یک جواب کلیشه ای داده باشم . به این فکر می کردم که چطور بعضی از خانواده ها که خیلی نسبت به مذهبی بودن بچه هاشون حساسند و از همان روزی که می خواهند در گوش بچه هایشان اذان بگویند , سعی می کنند تمام رفتار و کردارشان به گونه ای باشد که بچه هایشان واقعا" مومن باشند, ولی وقتی آنها به سن بلوغ می رسند یکدفعه متوجه می شوند نه تنها کوچکترین اهمیتی به مسایل مذهبی نمی دهند بلکه به گونه ای رفتار می کنند که انگار کاملا" زیر همه چیز زده اند.

این سوال در ذهن من بود تا یک روز که چند ساعنی با یکی از دوستانم دیدار و گفتگو داشتیم. دوست من یک دختر کاملا" مذهبی و از یک خانواده کاملا" غیر مذهبی است. موضوع  صحبت ما عزت نفس بود که صحبت به اینجا کشید:

من می گفتم تا جایی که یاد دارم در تعالیم دینی دوران مدرسه چکیده چیزی در مورد خودمان به ما القا شد این بود که شما آدمها خیلی بدی هستید و تمام وجودتان غرق گناهه و هرچقدر هم از عمرتان بگذره بر گناهانتان افزوده می شود و هرچقدر هم عبادت کنید با زهم نمی توانید حق بندگیتون را ادا کنید. این چیزی بود که عزت نفس و اعتماد به نفس را در ما کشت و ما همیشه خودمان را بندگان ضعیف و ذلیل خدا می دونستیم و از درون احساس می کردیم که بی مقداریم . در حالی دوست من می گفت: من در دوران بچگی به دلیل جو غیر مذهبی خانواده ام تحت تاثیر آموزشهای دینی دوران مدرسه نبودم . در عوض چیزی که به من در مورد خودم القا می شد این بود که من یک انسان توانمند و دانا با قابلیتهای منحصر به فردم . من در تمام زمینه های علمی و فرهنگی و ادبی مطالعه کردم و درنهایت به مطالغه مذهب رو آوردم و چیزی که مذهب به من گفت این بود که تو وجود تو آنقدر مقدسه و آنقدر انسان شریف و ارزشمندی هستی که فقط شایستگی داری که بنده و عاشق خدا باشی  و آن وقت درک می کنی که خدا هم عاشق تو می شه.

وقتی صحبتمن به اینجا رسید گفتم پس یکی از عواملی که باعث می شود بچه هایی که از خانواده های سنتی مذهبی هستند یکدفعه از دینداری رویگردان شوند تفاوت این دو دیدگاه است.

 

خشم قلمبه

در پستهای قبلی اشاره کرده بودم که پرنیان نسبت به مسایلی که ناراحتش می کند شدیدآ اعتراض می کند و ما هم از این بابت خرسندیم که او منفعل و خجالتی نیست. اما متوجه شدیم که باید کمکش کنیم که ضمن اینکه اعتراضش را بیان می کند توانایی کنترل خشمش را نیز داشته باشد. برای این منظور از کتابی کمک گرفتم به اسم " خشم قلمبه " نوشته " میری دلانسه" که داستان پسر بچه ای است که یک روز بد رو گذرانده و وقتی به اتاقش می رسد احساس می کند یک چیز وحشتناک از اعماق وجودش بالا می آید آن چیز وحشتناک به شکل یک قلمبه قرمز رنگ نشان داده شده بود که همه چیز را بهم می ریخت و خراب می کرد و پسرک در نهایت توانست قلمبه را کوچک کند و آن را داخل یک چعبه بگذارد و با خوشحالی پیش پدرش برگردد. بعد از خواندن این کتاب هر وقت پرنیان نسبت به موضوعی معترض می شد و فریاد می زد من با خنده بهش می گقتم :" آی بگیر اون خشم قلمبه رو...." و او هم می خندید و من می گفتم  اینکه تو از این موضوع ناراحت شدی و اعتراض کردی درسته ولی باید حواست به خشم قلمبه هم باشه.

چهار سالگی

با شروع چهار سالگی پرنیان من هم طبق روال سالهای گذشته " کتاب کلیدهای رفتار با کودک چهار ساله"  را شروع کردم به خواندن یکی از مهمترین  نکاتی که در این کتاب به آن اشاره شده است کمک کردن به بچه ها برای شناختن احساس درونی شان و نحوه کنترل کردن آنها است مثلا" وقتی با بچه های دیگر درگیر می شوند باید به آنها بگوییم:" وقی بچه را می زنی , به من نشان می دهی که خشمگین هستی. عصبانی شدن قابل قبول است, ولی نمی توانی دیگران را کتک بزنی." وقتی احساسات کودک را می پذیریم او دیگر نیازی به پنهان کردن آن ندارد در غیر این صورت او همچنان که رشد می کند به دلیل وجود خشم خود دچار شرم وگناه می شود و برای تسلط پیدا کردن بر این احساس , دوران سختی را می گذراند . به علاوه برای او امنیتی را برقرار می کنیم که نزد ما بیاید و صحبت کند و به کمک ما برای کنترل احساسش امیدوار باشد, هچنین با وضع قوانین ( مثل کتک زدن ممنوعه یا نوبت را باید رعایت کنی ) به او کمک می کنیم تا احساسش را کنترل کند.

یک بخش دیگر از این کتاب راجع به پاسخگویی به سوالات متداول و سخت کودکان در این سن است.   سوالاتی مثل تولد و مرگ و خیلی جالب بود چند روز بعد ازاینکه  که پرنیان از من پرسید که من چطور به وجود آمدم و من پاسخ دادم , دیدم که در این کتاب هم دقیقا" جوابی که من بهش دادم را نوشته بود و همانطور که قبلا" اشاره کردم جوابها باید همیشه واقعی و در حد فهم بچه ها باشد و به نظر من در مورد مسایلی مثل مرگ خیلی نباید وارد بحثهای عرفانی و فلسفی شد چون درک این مسایل واقعا" برای بچه ها سنگین است . امیدوارم برای هیچ کودکی در این سن تجربه مرگ نزدیکان پیش نیاید, اما در این سن معمولا" به بچه ها می گویند که عزیزشان رفته پیش خدا . درسته که این حرف از دید عرفانی حقیقت دارد ولی کودک می بیند که پیش خدا رفتن معادل شده با گریه و زاری و بی تابی و دلتنگی . من خاطره  ناراحت کننده ای در این زمینه دارم:

سال گذشته یکی از آشنایان ما فوت کرد درحالی که دختر 3 ساله ای داشت حدود 5 ماه بعد وقتی قرار بود این دختر با مادرش به مکه برود بهش گفتند که می ریم خانه خدا و وقتی آنجا رسیدند, دیدند که او همه جا را می گردد و بعد بهانه گرفت که مگه نگفتید که بابام رفته پیش خدا پس چرا اینجا نیست ؟ من همیشه فکر می کنم که چه  در ذهن این بچه راجع به راستگویی اطرافیانش , انتظارو امیدی که برای دیدن پدرش داشته گذشته؟ و در نهایت چه ذهنیتی از خدا در وجود او شکل گرفته؟ در حالی که طبق نوشته این کتاب باید به بچه ها گفت مرگ یعنی اینکه موجود زنده دیگر نفس نکشه و تکان نخوره . گرچه همین موضوع هم می تواند ذهن آنها را نگران کند که نکند خودشان یا والدینشان یکدفعه بمیرند و برای رفع این نگرانی ها هم راه حل وجود دارد که من پیشنها می کنم به کتاب مراجعه کنید , ولی ذهن بچه ها را بیشتر از این درگیر نمیکند.


 

در نهایت از تمام دوستانی که از طریق فیس بوک تولد پرنیان را تبریک گفتند سپاسگزارم . امیدوارم پوزش من را به خاطر عدم دسترسی به اینترنت بپذیرید. 

 


خشم قلمبه, نویسنده و تصویرگر: میری دلانسه , مترجم : سید محمد مهدی شجاعی, اتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

کلیدهای رفتار با کودک چهار ساله, نوشته مری والاس, مترجم: مینا اخباری آزاد, موسسه انتشارات صابرین 

 

نوشته شده در شنبه 13 خرداد1391ساعت توسط صبا| |

بيش از يك ماهه كه پست جديد نگذاشتم موضوعي كه اين مدت ذهن من را مشغول كرده بود اين بود كه چطور بچه حرف گوش كن و انعطاف پذير چند ماه پيش به كودكي لجباز و شيطون تبديل شده؟تا جايي كه من به رفتارهاش دقت كردم لجبازيها را در چند مدل مي توانم طبقه بندي كنم:

مدل اول: همانطور كه يكبار در جلسه مشاوره مهد كودك هم صحبت شد، كودك پس از سه سالگي در آستانه مستقل شده قرار مي گيرد و دوست دارد خيلي از كارها را  خودش انجام دهد و نشانه آن هم " خودم – خودم " گفتن است. هر وقت من اين كلام را از پرنيان مي شنوم، متوجه مي شوم الان بايد بهش فرصت دهم تا خودش بتواند آن كار را انجام دهد. مشكل اين مدل زماني است كه عجله داريم و نمي توانيم به اندازه كافي به كودك فرصت بدهيم يا وقتي كه كارهايي واقعا" از حد توانش خارج است. مثلا" يكبار كه مي خواستم زرده و سفيده تخم مرغ را براي درست كردن شيريني از هم جدا كنم، پرنيان اصرار داشت خودش اين كار را انجام دهد. درحالي كه براي شكستن معمولي تخم مرغ هم مهارت كافي ندارد و امتناع من باعث يك قشقرق حسابي شد ولي چاره اي نبود.

مدل دوم : بعضي وقتها والدين سختگيريهاي خاصي دارند مثلا" من نسبت به سلام كردن و رعايت آداب مهماني خيلي حساس بودم  و حساسيت من باعث لجبازي او مي شد . هرچه من بيشتر تاكيد مي كردم بر سلام كردن امتناع بيشتري از او مي ديدم تا اينكه متوجه شدم ادامه اين روند وضع را بدتر مي كند در واقع براي يك بچه سه سال و نيمه خيلي زوده كه بخواهد آداب مهماني را رعايت كند يا سلام كردن را فراموش نكند. بنا براين تصميم گرفتن فعلا" هيچ تذكري در اين مورد ندهم.

مدل سوم: يك نوع جديد لجبازي كه دركش كمي پيچيده تره و از آنجا ناشي مي شود كه فرزندان ما نسبت به سنشان اطلاعات خيلي خوبي دارند ولي هنوز آنقدر عاقل نشدند كه اين اطلاعات را به خوبي پردازش كنند. از طرفي جسارت و ريسك پذيري آنها هم بيشتر شده بنابراين مي خواهند عملا" امتحان كنند تا خودشون درك كنند. نشانه اين مدل هم عبارت " خوب  بشه مگه چه اشكالي داره " است.  جند روز پيش پرستار پرنيان با من تماس گرفت و گفت پرنيان در حالي كه داشت كارتون " خانواده دكتر ارنست " را مي ديد يكدفعه اصرار مي كند كه مي خواهد با چاقو تلويزيون را سوراخ كند و با خانواده دكتر ارنست بره استراليا!  و او نمي دانست چه كار كند. در اين جور مواقع چاره اي نيست جز اينكه حواس كودك را به يك موضوع ديگر پرت كرد.

مدل چهارم : از برچسب زدن به بچه ها ناشي مي شود . در اين مورد خيلي بايد دقت كرد . چند وقت پيش هنگامي كه مي خواستم لباس بر  تن پرنيان بپوشانم، او قبول نمي كرد. گفتم :" واي پرنيان تو چقدر گرمايي هستي من كه حسابي سرمايي ام" همين يك كلمه "گرمايي" براي من به معضلي تبديل شد. از آن روز او اصرار داشت كه گرماييه و لازم نيست لباس زمستاني بپوشد.با هر كس كه دوست مي شود اول مي پرسد گرمايي هستي يا سرمايي ؟ در خانه با لباس تابستاني مي گردد و به هيچ وجه حاضر نيست زير پوش بپوشد.  فقط در لحظه اي كه مي خواهيم خانه را ترك كنيم حاضر مي شود كلاه سر بگذارد و به محض اينكه در ماشين نشستيم آن را در مي آورد و تحت هيچ شرايطي حاضر نيست زيپ كاپشنش را ببندد. با وجود اينكه چند بار سرما خورده، گوش درد گرفته و آمپول زده، هنوز هم اصرار داره گرماييه تا جايي كه من هم فكر مي كنم شايد واقعا" گرمشه.

اين هم يك نمونه دختر گرمايي در بعد از ظهر روز دوم دي در بندر سيراف

 

نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت توسط صبا| |

پرسشهاي كودكانه و پاسخ آنها عنوان كتاب با ارزشي است از دكتر ميريام استاپرد كه جا دارد در ابتدا به بخشهايي از مقدمه آن اشاره كنم.

دكتر استاپرد مي نويسد كه " عوامل زيادي من را به نوشتن اين كتاب واداشت كه اولين آنها اعتقاد به اين باور است كه بايد به كودكان راست گفت. معمولا" معضل والدين هنگام رو به رو شدن با يك پرسش حساس اين است كه كودك براي فهم جزئيات آماده نيست، ولي مي توان مقداري از حقيقت را كه براي كودك قابل فهم است، به او گفت. عوامل بعدي ايجاد اعتماد متقابل و تشويق گفتگوي سالم است. در واقع باز نگه داشتن راههاي ارتباط و گفتگو در سراسر دوران كودكي و نواجي يكي از مهمترين وظايف پدر و مادر است و آنها هستند كه بايد در اين باره تلاش كنند نه كودكان. و احتمال بيشتري وجود دارد كه كودكاني كه پرسشهاي اوليه آنها ناديده گرفته مي شود يا پاسخ درستي دريافت نكرده اند ، ارتباطشان با والدين قطع شود آن هم در زماني كه پرسشهاي واقعا" مشكل در حال شكل گرفتن است. بعضي والدين هنگام پاسخ دادن به پرسشهاي حساس و بحث انگيز پنهان كاري مي كنند يا موضوع را عوض مي كنندكه نه تنها گفتگو كردن راجع به موضوعاتي نظير مسائل جنسي، نژاد، دين يا مواد مخدر را در خانواده مشكل مي كند بلكه بدتر از آن ، كودكان خود را به پنهان كاري تشويق مي كنند. در مقابل والديني كه گشاده رو، پاسخگو و صريح هستند كودكان خود را به عزت نفس، تعادل و منصف بودن تشويق مي كنند و به آنها فرصت مي دهند تا فكر كنند، انتخابهاي خود را بسنجند و مسولانه تصميم بگيرند و عمل كنند. "

بعد از اين مقدمه،  پرسشها در 5 گروه كلي تقسيم بندي شده و پاسخها مناسب با 4 گروه سني 2 تا 4 سال 4 تا 6 سال ، 6 تا 8 سال و 8 تا 11 سال ارايه شده است.

5 گروه سوالهاي اصلي از اين قرار است:

1-      پرسشهايي درباره جنسيت و تولد

2-       پرسهايي در باره ناشناخته ها مثل خدا ، دين ، تاريكي و مرگ

3-      پرسشهايي درباره رابطه با ديگران مثل فرزند خواندگي طلاق يا در ارتباط با دوستيها و روابط اجتماعي

4-      پرسشهايي در باره تفاوتها مانند تفاوتهاي نژادي ، فرهنگي و معلوليت

5-      پرسشهايي در باره ايمني و بهداشت ، طرح مسايلي همچون مواد مخدر، ايدز، الكل و غريبه ها

 

اولين و سخت ترين پرسش كودكانه پرنيان

چند ماه پيش پرنيان پرسيد خدا چيه؟ من طبق جوابي كه قبلا" آماده كرده بودم گفتم  خدا يك حس خيلي خوبي از دوست داشتنه.  ولي ظاهرا" بچه هاي اين دوره مخصوصا" در محيطهاي آموزشي جوامع مذهبي سطح سوالهاشان بالاتر مي رود، هنوز دو ماه نشده كه به مهد كودك مي رود چند شب پيش دوباره پرسيد:

- خدا مي بينه؟

- آره

- خدا چشم داره؟

- نه

- اگر چشم نداره چطور مي بينه؟

دوباره ادامه داد

-خدا مي شنوه؟

-آره

- خدا گوش داره؟

- نه

-اگر گوش نداره پس چطور مي شنوه؟

من در جواب فقط تونستم بگم كه همه اينها حسيه . تو بزرگتر كه بشي بهتر مي فهمي. ولي واقعا" نمي دانم كه او منظور من را فهميد يا اين جواب را يك جور طفره رفتن تلقي كرد. واقعيت اين است كه پرسش " خدا چيست؟"  نه تنها يك سوال كودكانه بلكه يك سوال سخت است كه حتي مذاهب و فلاسفه هم تا كنون پاسخ كاملي به آن ندادند. تا جايي كه من از تعليمات ديني دبيرستان به ياد دارم، وقتي برهانهاي وجود خدا را به ما آموزش دادند گفتند كه اين برهانها همگي براي اثبات هستي خداست نه چيستي آن. و چيستي خدا را كسي نمي داند. سپس وارد بحث توحيد صفاتي شدند و صفات خدا را معرفي كردند. ولي درك واقعي صفات خداوند علاوه بر اعتقاد هر شخص به حس و شهود و تجربه زندگي بستگي دارد. حال وقتي ما از صفات خدا براي بچه 3 ساله صحبت مي كنيم ، طبيعتا" تصوير جسماني از خدا در ذهنش نقش مي بندد. براي همين وقتي پرنيان براي اولين بار از خدا پرسيد من حتي نگقتم كه خدا آفريننده ماست چون مي دانستم در اين سن تصوير جسماني از او در ذهنش به وجود مي آيد. به ياد داشته باشيم كه قدرت تخيل بچه ها خيلي قوي تر ازماست. حالا فكر كنيد كه اگر به بچه اي بگويم فلان كار را نكن چون خدا دوست نداره و بعد از عذاب خدا براش بگوييم ،چه تصوير موهم و وحشناكي در ذهنش ساخته مي شود.

حتما" الان اين پرسش پيش مي آيد كه پس چطور ارزشها و اعتقاداتمان را به بچه ها آموزش دهيم. به نظر من در گام نخست ما بايد ارزشهاي اخلاقي و انساني را به بچه ها ياد دهيم . ارزشهايي مانند راستي و عزت نفس نوع دوستي و ..در همه زمانها ، فرهنگها و نژادها و مذاهب ثابت هستند ، سپس اجازه دهيم عقايد بچه ها آگاهانه و آزادانه بر مبناي ارزشهاي درست شكل بگيرد. طبيعي است كه پدر و مادري كه مذهبي هستند تمايل دارند كه فرزندانشان هم با آنها هم عقيده باشد بچه ها هم به طور معمول آداب مذهبي مارا مي بينند مثلا" پرنيان بعضي وقتها به تقليد از ما نماز مي خواند يا شبها قبل از خواب از من مي خواهد برايش دعا بخوانم و تا الان نپرسيده كه چرا نماز مي خوانيم يا معني اين دعا چيه؟ چون فقط حس آرامش را از اين طريق به او منتقل كرديم.

من مطمئنم اگر كودكي ارزشهاي اخلاقي و انساني را درست ياد بگيرد امكان ندارد در آيند عقايد ناجور يا مخربي داشته باشد.


پرسشهاي كودكانه و پاسخ آنها-تاليف: دكتر ميريام استاپرد - ترجمه: دكتر فرهاد سوري- نشر دانش ايران

 

نوشته شده در شنبه 14 آبان1390ساعت توسط صبا| |

مطلب زير را از قسمتي از كتاب "كليدهاي رفتار با كودك سه ساله" انتخاب كردم كه به نظرم بيشتر جالب توجه بود. از اين جهت كه آشنايي با سرشت بچه ها به ما كمك مي كند تا نوع شخصيت انها را درك كنيم و بر اساس آن رفتار درستي را با آنها در پيش گيريم و مهمتر از همه اينكه آنها را با هم مقايشه نكيم و هر كدام را با ويژگيهاي شخصي و توانمندي هاي منحصر به خودشان بپذيريم.

 

سرشت مجموعه اي از ويژگيهاي شخصيتي است. سرشت كودك از نه ويژگي يا صفت مشخص تشكيل شده است: سطح فعاليت ، حواس پرتي، شدت واكنش، نظم و ترتيب، پايداري، آستانه احساس، كنار آمدن با محيط يا ترك آن ، انعطاف پذيري و خلق و خو. اين سه ويژگي به روشهاي گوناگون با يكديگر تلفيق مي شوند و سه نوع شخصيت اصلي را ايجاد مي كنند: آسانگير، دير انس، سختگير و بد قلق

كودكان آسانگير معمولا" شاد و  پذيراي تجربه هاي جديد، انعطاف پذير و تا حدودي احساساتي هستند. عادت و رفتارهاي منطم در انها به خوبي ايجاد مي شود و بنابراين رفتارهاي او نسبتا" فابل پيش بيني است.

كودك دير انس: كودك دير انس داراي سطح فعاليت كند و آرامي است. او به هنگام مواجهه با موقيت جديد تمايل دارد كه خود را كنار بكشد و از آن دوري كند. در سازگاري با محيط و اطرافيان كند است و در ابراز هيجانات و احساسات آهسته و دير عمل مي كند.

كودك سختگير و بد قلق: كنار آمدن با كودك سختگير و بد قلق براي والدين يك چالش است. او فعال و حواس پرت است و هنگام روبه رو شدن با چيزهاي جديد عقب نشيني مي كند. خلق و خوي كودك سختگير پرتنش و منفي است ضرباهنگ جسمي او نا مرتب است و آستانه حسي پاييني دارد . گرچه سرپرستي چنين كودكاني مشكل است ولي اين كودكان به افرادي خلا ق و مديراني با كفايت تبديل مي شوند.

والدين بايد بين مشكلات سرشتي و مشكلات رفتاري تفاوت قايل شوند، چون مقابله با هر كدام از آنها بايد به روشي متفاوت انجام گيرد. محدوديتهاي ايجاد شده و ساير روشهاي انضباطي براي مشكلات رفتاري مناسبند، در حالي كه مشكلات سرشتي نيازمند راهبردهاي مدارايي ديگري هستند.


 

نام کتاب : کلیدهای رفتار با کودک سه ساله نویسنده : سوزان ای. گاتلیب  مترجم : زهرا جعفری انتشارات : صابرین

 

نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1390ساعت توسط صبا| |

-         استفاده از يك لغت جديد

چند وقت پيش مي خواستم پرنيان را به دستشويي ببرم، يكدفعه از پوشيدن دمپايي خودداري كرد و مي خواست پا برهنه بياد. من گفتم:" نه! پات نجس مي شه ها!" يه خورده مكث كرد و پرسيد: "نجس يعني چي؟" همينطور كه دمپايي را پاش مي كردم براش توضيح دادم كه يعني خيلي كثيف و متوجه شدم تمايلش براي يادگيري لغت جديد باعث شد تا لجبازيشو كنار بگذاره در واقع با اين روش به نوعي ذهنش را منحرف كرده بودم.

همين روش وقتي كه مي خواهيم كار يا رفتار جديدي را به آنها ياد دهيم هم كاربرد خيلي خوبي دارد. مثلا" يكبار كه حسابي مشغول شيطنت بود گفتم : "به نظر من كه يك خانم محترم از اين كارها نمي كنه". پرسيد:" خانم محترم يعني چي؟"  منم همينطور كه برايش توضيح مي دادم دستش را گرفتم و كنار خودم نشاندمش تا آرام بشه.

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت توسط صبا| |

در اولين پستي كه با اين عنوان نوشتم، اين نكته را از كتابهاي "تقويت هوش نوزاد" و " صد بازي با نوزاد"  مطرح كردم كه از همان بدو تولد بايد با كودك زياد حرف زد و هجا هاي زبان را بايد مدام برايش تكرار كرد. در خصوص زبانهاي خارجي هم از آنجا كه گوش نوزادان هنوز به شنيدن هجا هاي زبان مادري عادت نكرده ، توانايي تشخيص آواهاي زبانهاي مختلف را بهتر از بزرگسالان دارد. در اين پست به سه موضوع ديگر اشاره مي كنم:

·        قدرت تشخيص لهجه هاي مختلف:

چند وقت پيش پرنيان به من گفت كه پرستارش به لِباس مي گه لَباس! به ترش مي گه تّروش! من براش توضيح دادم كه لهجه هر كس شبيه مادرش است و به خاطر همينه كه لهجه هاي ما با هم فرق مي كنه.

در جايي كه ما زندگي مي كنيم از همه جاي كشور مخصوصا" شهرهاي جنوبي گرد هم جمع شده اند؛ بنابراين لهجه هاي مختلفي شنيده مي شوند و من احساس مي كنم پرنيان تفاوت لهجه ها را متوجه مي شود و علي رغم اينكه مدت زمان نسبتا" طولاني را با پرستارش مي گذراند، با لهجه جنوبي صحبت نمي كند و من فكر مي كنم تاثير تكرار كردن هجا ها در نوزادي او باعث شده كه اين تفاوتها را بهتر درك كند. بعضي وقتها خودش را لوس مي كنه به جاي " نه" مي گه :" نَ نِ نو ني!"

·        گسترش دامنه لغات از راه كتاب خواندن

شايد متوجه شده باشيد كه معني بسياري از كلماتي كه در كتابها ي كودك ميخوانيم، براي ما بديهي است در حالي كه براي كودكمان يك كلمه جديد است و با وجود اينكه مفهوم كلي داستان را مي فهمند ، احتمالا" كلماتي وجود دارد كه معني آن را نمي دانند. الان چند وقته كه وقتي كتاب را براي بار دوم يا سوم برايش مي خوانم معني كلماتي كه به نطرم برايش جديد مي آيد را ازش مي پرسم و وقتي نمي داند برايش توضيح مي دهم و كاملا" متوجه شدم كه اين كار به او كمك مي كند تا دامنه لغاتش را افزايش دهد و از آنها در مكالماتش استفاده كند.

چند وقت پيش از كتاب "لالايي هاي ني ني كوچولو" سروده " ناصر كشاورز" اين شعر را مي خواندم:

لالالالا ني ني لالا            كه وقت خوابته حالا

ببين پلكات چه سنگينه       نمي تونه بياد بالا

سپس معني پلكهاي سنگين را توضيح دادم. روز بعد پيش از ناهار خوابش برده بود وقتي مي خواستم بيدارش كنم گفت:" نه! من هنوز پلكام سنگينه!"

·        پرسيدن معني كلماتي كه مي شناسد

اين بازي را چند شب پيش قبل از خواب شروع كرديم. ازش پرسيدم "بالش چيه؟" بعد جواب دادم "همون كه موقع خواب سرت را روش مي ذاري و مي خوابي." بعد ادامه دادم "- تشك چيه ؟-  لحاف چيه؟ - يخچال چيه ؟ -همون كه خوراكي ها را خنك نگه ميداره. - اجاق گاز چيه؟ همون كه توش غذا مي پزيم. – نه اون قابلمه است . اون كه غذل را روش مي ذاريم و شعله اش را روشن مي كنيم تا بپزد گازه.و..." و به همين ترتيب تمام اشيا و چيزهايي كه مي دانست و كاملا" باهاشون آشنا بود را گفتم. بعد خودش ادامه داد به پرسيدن و من متوجه شدم ضمن اينكه از اين بازي خوشش آمده، به تمام چيزهاي دور و برش توجه مي كند و از آنها سوال مي پرسد. من فكر مي كنم اين بازي ضمن اينكه دقت كودكان را نسبت به محيط اطرافشان زياد مي كند، به آنها كمك مي كند بتوانند بهتر توصيف كنند و كاربرد هر شي را بهتر ياد بگيرند.

 


کودک هشیار بپروریم – دکتر بئاتریس میلتر – مترجم فاطمه میری- انتشارات با فرزندان

صد بازی با نوزاد – نرگس امامی، اکرم امینایی، پریزاد جلبلوند، آزیتا علیمراد به سرپرستی طاهره غبرایی –انتشارات کارگاه کودک

لالایی های نی نی کوچولو- ناصر كشاورز- نشر رويش

 


اين آخرين پست من در سال جاري است پيشاپيش سال نورا به همه دوستان تبريك مي گويم. و براي همگي سالي سرشاز از سلامتي و شادكامي آرزو مي كنم.

هنوز مشكل كامنت گذاشت در بلاگفا را حل نكردم و نمي دانم چرا پنجره اي كه كد امنيتي را مي گيرد باز نمي شود. لذا از همه دوستاني كه وبلاگاشون را مي خوانم و نمي توانم براشون كامنت بگذارم پوزش مي خواهم. به اميد سلامتي و بهروزي همه فرزندانمان

 

نوشته شده در شنبه 28 اسفند1389ساعت توسط صبا| |

معمولا كودكان وقتي لجبازي مي كنند كه به درخواستشان عمل نمي شود يا والدين از آنها كاري مي خواهند كه برخلاف ميلشان است. بيشتر وقتها ريشه لجبازيهايشان اين است كه موقعيت موجود را خوب درك نكردند يا تبعات خواسته هايشان را نمي دانند در نتيجه، روشن شدن موضوع كمك بسياري مي كند تا آنها دست از لجبازي بردارند و منطقي فكر كنند  و بديهي است كه هرچقدر كوچكتر باشند قانع كردن آنها به زمان و توضيح بيشتري نياز دارد. طبق تجربه خودم در اين ضمينه چند نكته كليدي وجود دارد:

-     اولين و مهمترين قدم در برخورد با كودك لجباز كه ممكن است كمتر هم به آن توجه شود، نشستن كنار او ، همقد شدن با او و تماس چشمي مناسب برقرار كردن است. فرض كنيد يك نفر با قد و هيكل سه برابر و صدايي كلفتتر از ما، مي خواهد با ما صحبت كند يا دستوري بدهد. آيا مي توانيم با او راحت باشيم و به راحتي ارتباط برقرار كنيم. مثال پدر و مادري كه ايستاده با كودكشان صحبت مي كند دقيقا" همين است  مخصوصا" در مواقعي كه عجله دارند و بايد به كاري برسند در نتيجه عصبي مي شوند و حركات دست و عصبانيت چهره هم به هيبتشان اضافه مي شود.

-         نكته بعدي زمان گذاشتن كافي براي توضيح دادن موضوع تحت هر شرايطي است.

-         و يك نكته كليدي ديگر هم اين است كه احساسشان را نسبت به موضوع خوب درك كنيم.

يك روز مي خواستم با پرنيان بيرون بروم. چند تا كار بود كه بايد انجام مي دادم در حالي كه او دير از خواب بيدار شده بود و زمان كافي نداشتم. وقتي پايين پله ها رسيديم او سراغ سه چرخه اش رفت و اصرار كرد كه با سه چرخه بريم. من كه نزديك در پاركينك بودم گفتم :"نه خيلي كار داريم الان هم هوا سرده و نمي شه با سه چرخ بريم." كه ديدم داره پاشو زمين مي كوبه و با گريه اصرار مي كنه. برگشتم كنارش نشستم و دستم را روي شانه اش گذاشتم و گفتم مي دانم خيلي دوست داري با سه چرخه بريم خيلي هم بهت خوش مي گذره چون راحت مي توني همه جا را ببيني. ولي الان هوا سرده بيرون باد مي آد و ممكنه سرت درد بگيره بعدش هم الان يك عالم كار داريم و براش توضيح دادم كه كجا مي خواييم بريم و چه كار مي خواهيم بكنيم و هر كدام چقدر دوره. و او بالاخره قانع شد در عوض من هم قول دادم كه در زمان مناسبي او را با سه چرخه به گردش ببرم. در طول مسير هم چند بار ياد آوري كردم كه ببين چقدر راه دور بود اين همه راه را كه نمي توانستيم با سه چرخه بريم.

مشابه اين تجربه چندين بار ديگر هم تكرار شد و هر بار همين روش كاملا جواب داد. ممكن است دوستاني كه پرنيان را از نزديك مي شناسند بگويد كه پرنيان ذاتا" بچه لجبازي نيست و زود قانع مي شود. ولي من اين روش را در كودك ديگر هم كه به نظر لجباز تر مي آمدند امتحان كردم. تفاوت در مدت زمان قانع كردنشان بود شايد 4 تا 5 برابر زمان لازم داشتند ولي جواب مي داد. من مطمئنم زماني كه براي تربيت صرف مي شود هرچقدر هم طولاني باشد و هرچقدر هم كارها و برنامه هاي ديگرمان را به تاخير بيندازد، باز هم ارزشش را دارد.   

 

نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت توسط صبا| |

تا چند هفته پیش هر وقت پرنیان می دید که من کتاب دستمه، فوری می آمد و کتاب را می گرفت و کنار می گذاشت و از من می خواست تا فقط با او بازی کنم یا براش کتاب بخوانم ، این بود که تنها زمانی که او خواب بود فرصت طلایی من برای مطالعه بود و باعث شده بود تشنگی و علاقه من به مطالعه بیشتر شود.

 چند هفته پیش وقتی می خواستم کتاب بخوانم، وسایل نقاشی را برایش آوردم و ازش خواستم تا من کتابم را می خوانم یک نفاشی زیبا بکشد. خوشبختانه قبول کرد و مشغول شد . این در حالی بود که پدرش هم همان جا مشغول مطالعه بود و تلویزیون هم خاموش بود  و من احساس کردم فضایی که مدتها منتظرش بودم را بدست آوردم. گرچه خیلی کوتاه بود و دوباره سراغم آمد. ولی با همسرم قرار گذاشتیم که سعی کنیم این فصا را بیشتر ایجاد کنیم مخصوصا" اینکه چند روز پیش دیدم که عروسکش را بغل کرده و همانگونه که من برایش کتاب می خوانم برای عروسکش کتاب می خواند. این بود که تصمیم گرفتم بعد از اینکه برایش کتاب می خوانم ازش بخواهم که همین کار را با عروسکش انجام دهد.

من مطمئنم که این روش ضمن اینکه برای خودم مفید است و فرصت لازم برای مطالعه در اختیارم می گذارد به پرنیان هم کمک می کند تا مستقل تر بازی کند و از همه مهمتر دیدن پدرو مادر در حال مطالعه، بهترین و موثرترین روش برای تشویق به مطالعه و عادت به کتاب خوانی در کودکان است.

نوشته شده در شنبه 18 دی1389ساعت توسط صبا| |

حتما" اغلب شما می دانید که همه کارشناسان معتقدند مهمترین عامل بد غذایی کودکان اصرار والدین است . دکتر فیض در کتاب " من و کودک من" اصرار کردن چه به شکل تشویق و چه به شکل اجبار را کاملا" رد می کند و آن را بدترین عامل بد غذایی می داند.

قبل از اینکه پرنیان به دنیا آید وقتی این مطالب را می خواندم و با توجه تجربیاتی که اطرافیانم در این زمینه داشتند فکر می کردم در این زمینه مشکلی نخواهم داشت. ولی باید اعتراف کنم که  پیاده کردن این تئوریها مخصوصا" در سالهای اول خیلی مشکل است. وقتی مدت زمانی را حساب می کنیم که کودک غذا نخورده و هیچ میلی هم به خوردن نداشته یا غذایی که  برایش درست می کنیم  دوست نداره علی رغم اینکه بسیار مفید تر از غذاهاییی هست که دوست داره. در نهایت با وجود اینکه می دانیم اصرار کردن می توانند وضع را بدتر کند ولی سعی می کنیم از راههای مختلف مثل قصه گفتن و بازی کردن  بچه را سرگرم کنیم تا غذا بخورد . اما این مشکل با بزرگتر شدن کودک  به راحتی حل می شود، زمانی که کودک درک کند برای برای بزرگ شدن به غذا نیاز دارد. من برای فهماندن این موضوع به پرنیان چند تجربه مفید دارم که امیدوارم برای شما هم سودمند باشد.

-     زمانی که پرنیان غذا می دهم ترکیبات خوراکی که می خورد و خواص آنها را برایش می گویم. مثلا" گوشت و مرغ برای اینکه بزرگ و قوی بشی ، ماهی و میگو برای اینکه با هوش باشی، شیر و لبنیات برای محکم شدن استخوانها و دندانها ، نان و برنج و ماکارونی برای اینکه انرژی داشته باشی و بتوانی بازی کنی و میوه ها و سبزیها برای سلامتی و شادابی مفیده. شاید فکر کنید که برای یک کودک دو ساله و نیمه فهم خواص مختلف غذاها خیلی مشکل باشه. ولی به نظر من وقتی کمی فراتر از دانش و فهم بچه ها با آنها صحبت می کنیم هم تاثیر حرفهایمان بیشتر است هم آنها تلاش بیشتری برای فهمیدن می کنند. نظیر این تجربه را معمولا در سطح اجتماعی مخصوصا" در محیطهای کار هم داریم که وقتی یکی بالاتر از سطح دانش ما صحبت می کند، حرفهایش اعتبار و تاثیر پذیری بیشتری دارد.

-     دکتر بازی: برایش وسایل دکتری گرفتم و به نوبت نقش دکتر و مریض را بازی می کنیم. ضمن اینکه این نقش را خیلی قشنگ یاد گرفته، وقت نسخه نوشتن که می شود او را نصیحت می کنم که چی بخوره که برایش مفید تر باشه.

-     چند ماه پیش او را به پارک بادی بردم. وقتی از سرسره بالا می رفت تعادلش را از دست داد و پایین افتاد و خیلی ناراحت شد. به او گفتم که بایدقوی تر بشه . دفعه بعد با پسر عمه هایش به پارک رفت آنها ضمن اینکه تشویقش می کردند کمکش کردند تا ترسش بریزد از اینکه حسابی بازی کرده بود خیلی خوشحال و راضی بود و وقتی باهاش صحبت کردم خودش نتیجه گرفت که چون بهتر غذا خورده بزرگتر و قوی تر شده.

-         به کمک پدرش یک لوبیا کاشت و وقتی رشد و بزرگ شدنش را دید فهمید  خودش هم همانگونه بزرگ می شود.

 الان مطمئن هستم که وقتی غذا نمی خورد واقعا" سیر است.خیلی وقتها خودش قبل ا ز خواب یاد آوری می کنه که باید شیر بخوره . بعضی وقتها از من  می پرسد که فلان غذا برای چی مفیده؟ در حال حاضر مشکل بد غذایی و بی میلی معمولا" وقتی پیش می آید که بیمار باشد که این موضوع هم طبیعی هست. به نظرم در این مواقع سرگرم کردن کودک برای غذا خوردن به طوری که به تقویت قوه تخیلش هم کمک کند می تواند مفید باشد . مثلا" وقتی که قاشق چنگال ، لودر و کامیون می شوند یا وقتی تکه های نان به شکلهای مختلف هندسی در می آید . یا تکه های گوشت و نان درون بشقاب توپهای درون استخر بادی می شوند و ابتکارات دیگری که بیشتر حکم سر گرمی را دارد نه اصرارو پافشاری.

به امید اینکه هیچ کودکی با مشکلات تغذیه ای مواجه نباشد. 


من و کودک من ُ جواد فیض ُنشر: امیرکبیر

 

نوشته شده در یکشنبه 14 آذر1389ساعت توسط صبا| |

مدتی است که وقتی پرنیان را به پارک می برم، دوستیش و رابطه اش با بچه های دیگر را بیشتر زیر نظر می گیرم. او هم مانند اغلب دو ساله ها با بچه های بزرگتر بهتر دوست می شود و رابطه برقرار می کند . بچه های بزرگتر هم معمولا کوچکترها را بیشتر دوست دارند وحمایت می کنند.

من هر شب خاطره پارک را به صورت قصه برایش تعریف می کنم در این قصه ها نکات زیر در نظر گرفته می شود:

نحوه دوست شدن: مثلا" اون دختره آمد به پرنیان سلام کرد و اسمش را پرسید و گفت بیا با هم دوست بشویم.

دوستی متقابل: دوست پرنیان کمک کرد تا پرنیان از تونل سر بخوره پرنیان هم وقتی دوستش نشست رو فیلی ( اسباب بازی که با زدن دکمش تکان می خورد) دکمه فیلی را زد تا دوستش بازی کنه.

بت نساختن از بچه بزرگتر: دوست پرنیان اشتباه کرد که اون پسره را زد. وقتی باباش باهاش صحبت کرد خودش فهمید که کارش اشتباه بوده ( دقت کنید کارش اشتباه بود نه دختر بدی بود)

این قصه به قصه یاس ( دختری که برای اولین بار از پرنیان خواست که با او دوست شود ) معروف شده و پرنیان به آن  خیلی علاقه داره و هر شب از من می خواهد قصه یاس را برایش تعریف کنم. چند روز پیش عروسکی هدیه گرفت من بهش پیشنهاد دادم اسمش را "یاس" بگذارد، همان موقع مادرم گفت اسمش را بگذاریم "یاسمن"! و پرنیان یکدفعه معترض شد که یاس تو نیست یاس خودمه!!

نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر1389ساعت توسط صبا| |

دیروز برای پرنیان یکی از کتابهای "می می نی" را می خواندم در حالی که تلویزیون خاموش و فضای خانه آرام و ساکت بود. در انتهای هر قصه، 5 تا سوال مطرح شده، من تا حالا سوالها را از پرنیان نمی پرسیدم چون فکر می کردم پاسخگویی به آنها از سطح سنی اش فراتر است. اما این بار پرسیدم ودر کمال تعجب دیدم خیلی خوب و کامل جواب می دهد. 

شب که شد دوباره همان کتاب را آورد تا برایش بخوانم اما این بار تلویزیون روشن بود با اینکه اخبار پخش می شد و برنامه اش متناسب با سن پرنیان نبود، نیم نگاهی هم به تلویزیون داشت. در نهایت وقتی می خواستم سوالها را ازش بپرسم متوجه شدم که تمرکز لازم را ندارد و نمی تواند پاسخ دهد.

نوشته شده در یکشنبه 10 مرداد1389ساعت توسط صبا| |

تعطیلات هفته گذشته برای دیدن اقوام پدری پرنیان به شیراز رفته بودیم. در حالی که همه فامیل دور هم جمع بودیم من متوجه شدم که پرنیان سر سفره نمی نشیند و هرچه اصرار کردم غذا نمی خورد. هیچ روشی جواب نمی داد:

-         بیا ببین مامان جون چه غذای خوشمزه ای پخته.

-         ببین همه بچه ها نشستند دور سفره پیش مامان باباهاشون دارند غذا می خورند.

-         اگه غذاتو نخوری کوچولو می مونیها!

-          اگه غذا تو نخوری بچه ها هیچکدام باهات بازی نمی کنند!

-          بیا ببین الان این (قاشق) یه هواپیماهه که می خواد بره تو دهن پرنیان

-         اگه غذا تو نخوری پیشی می آد می خوردش!

به ناچار صبر کردم تا سفره جمع شد سپس بشقابش را آوردم و گفتم حالا یک قاشق پرنیان بخوره یک قاشق هم محمد  (پسر عمه اش). ولی بازهم امتناع کرد. من هم با قاطعیت بشقاب را برداشتم و گفتم: " اصلا نمی خواد غذا بخوری!" که گریه کنان دنبال من به آشپزخانه دوید و گوشه آشپزخانه نشست تا غذاشو بخوره.

واقعیت این بود که هر چه بیشتر متوجه می شد که غذا نخوردنش باعث نگرانی من است بیشتر مقاومت می کرد مخصوصا" وقتی دیگران هم راجع به این موضوع صحبت می کردند.

مطمئنم که تمام والدین تجربه ای اینچنینی دارند که وقتی به خاطر رفتار بچه هاشون در حضور خود آنها ابراز نگرانی می کنند با مقاومت بیشتر آنها روبه رو می شوند. حتی اگر دقت کنیم برق شادمانی از اینکه مورد توجه قرار گرفتند را در چشمانشان می توانیم ببینیم.

پس حواسمون باشه جملات  زیر را جلوی بچه ها به کار نبریم:

-         خیلی شیطون شده مدام بچه ها رو می زنه

-         اصلا" غذا نمی خوره

-         پسرم همش دوست داره لباسهای دخترانه بپوشه

-         فقط یک لباس خاصی می پوشه به هیچ وجه حاضر نیست لباسشو عوض کنه.

-         ....

نوشته شده در سه شنبه 8 تیر1389ساعت توسط صبا| |

 

چند وقت بود که پرنیان میوه نمی خورد و من برای تشویقش به میوه خوردن کتاب "حسنی در شهر میوه ها" را برایش گرفتم. در آن کتاب هر میوه ضمن اینکه خودش را معرفی می کرد می گفت " رسیدم و رسیدم برای بدن مفیدم" و پرنیان مفهوم مفید بودن برای بدن را از اینجا یاد گرفت. و من در حین غذا دادن راجع به خواص غذا ها با او صحبت می کردم مثلا می گفتم هویج و عدس برای چشمت مفیده. شیر و ماست استخوانهایت را محکم می کنه. ماهی بخوری با هوش میشی. برنج و نان بخور تا نیرو بگیری خوب بازی کنی و بپری. علاوه بر آن برایش توضیح دادم که بعضی غذاها خوشمزه هستند ولی برای بدن مفید نیستند مثل چیپس و پفک و نوشابه. خوشبختانه اینجور مواد غذایی اصلا" وارد خانه ما نمی شوند. اما یک بار که برای صرف غذا به رستوران رفته بودیم, همراه غذا چیپس گذاشته بودند و پرنیان هم با علاقه شروع کرد به خوردن چیپسها و با وجود اینکه همان موقع یاد آوری کردم که برای بدنش مفید نیست فایده نداشت. این بود که خودم هم با سرعت همه چیپسها را خوردم تا مقدار کمتری برای پرنیان بماند.

دفعه بعدی غذا را از رستوران گرفتیم و به خانه بردیم. وقتی پرنیان دوباره سراغ چیپسها رفت، گفتم که:" پرنیان!  من اصلا" لب به این چیپسها نمی زنم. می خوام همشو بریزم دور! هیچکدام رو نمی خورم. اصلا برای بدن مفید نیست."

یک خورده به من نگاه کرد و گفت: " مامان! چیپس برای بدن مفید نیست!"

-         نه  اصلا"! .من که یک دونش هم نمی خورم!

بعد همان یک دانه ای که تا نصفه خورده بود را از دهانش در آورد و نخورد.

من هم همه را ریختم دور.

حالا هر چند وقت یکبار یادش می افته و می پرسد:" مامان!  چیپس برای بدن مفید نیست؟"


خوب است بدانید سیب زمینی اگر در آتش تنوری شود ظرف یک ساعت هضم می شود. اگر پخته شود  ۴ ساعت. ولی وقتی سرخ می شود بعد از ۱۲ ساعت نصف آن هضم نشده از معده خارج می شود.

نوشته شده در سه شنبه 18 خرداد1389ساعت توسط صبا| |

 

من مامان یک دختر کوچولوی دو ساله ام به اسم پرنیان. از خیلی قبلتر از اینکه ازدواج کنم و پرنیان به دنیا بیاد به کار تربیت و آموزش و بازی با کودکان خیلی  علاقه داشتم. وقتی پرنیان به دنیا آمد کتابهای زیادی در این مورد گرفتم ولی جالبترینشون تا حالا کتاب " کودک انسان خانواده" است که بر اساس نظرات دکتر هایم جینات نوشته شده . وقتی این کتاب را می خواندم مطالبش در عین جذاب بودن برام آشنا نیز بود راجع به اغلب مسایل مطرح شده حتی قبل از زمانی که پرنیان به دنیا بیاد فکر کرده بودم  و ایده هایی داشتم ایدهایی که ظرف همین دو سال نیز خیلی خوب جواب داده بود.

و حالا تصمیم گرفتم آنها در اختیار همگان قرار دهم. در ابتدا از دوستان عزیزم خانمها "نرجس بهرامی"  و "زهرا خرمی" که این کتاب را در اختیارم قرار دادند و از همسرم که مشوق اصلی من برای ایجاد این وبلاگ است صمیمانه تشکر و سپاسگزاری می کنم.

 

 

پایه و اساس نظریات دکتر جینات.

" هدف از تربیت کودک پرورش انسان است و این کار به درستی انجام نمی گیرد مگر از روش انسانی"

 

آشنایی با کتاب " کودک خانواده انسان"

نویسندگان این کتاب دو مادر تحصیل کرده هستند که در رابطه با مشکلاتی که با کودکانشان دارند به کلاسهای مشاوره دکتر جینات می روند و تجربیات خودشان را که در طی 5 سال بدست آورند بر حسب موضوع مورد بحث جمع آوری می کنند و در غالب یک کتاب چاپ می کنند و از آنجا که مسایل عملا مطرح شده، به راحتی قابل درک و تجزیه تحلیل است و در ذهن می ماند. من به همین توضیح راجع به این کتاب اکتفا می کنم و فقط مشخصات کامل آن را درج میکنم و در ادامه تجربیات عملی که با پرنیان داشتم را می نویسم.

کودک، خانواده، انسان: روش تربیت کودک بر اساس نظرات دکتر هایم جینات

ادل فیبر، الین مازلیش، گیتی ناصحی (مترجم)، نشر نی

 

 

علاج شیر ریخته شده روی میز یک دستمال برای پاک کردن آن است

من در خانه مادر بزرگ پرنیان بودم و تازه داشتم این کتاب را می خواندم و این موضوع در صفحات اول آن نوشته شده بود بحث از این قرار بود که وقتی ریخت پاش بچه ها رو می بینید یا متوجه می شید دسته گلی به آب دادند به جای دعوا مرافه و داد و بیداد از آنها بخواهید و کمکشان کنید که کارشان را اصلاح کنند. در حین خواندم متوجه پرنیان و پسر عمه چهار سال و نیمش محمد  شدم. پرنیان یک برگ دستمال کاغذی را گرفته بود و بدون اغراق آن را  50 تیکه کرده بود ودو تایی با هم تکه ها را تو اتاق پخش و پلا می کردند و به سر روی هم می ریختند خوشبختانه کسی تو اتاق نبود و من بدون نگرانی اینکه الان کسی می آد می بینه من با خونسردی تمام شاهد ریخت و پاشای این دو تا جوجه هستم و هیچی نمی گم صبر کردم تا خوب بازیشون تموم شد بعدش دو تا مشتمو باز کردمو گفتم خوب حالا هر کی بتونه دستمالها را جمع بکنه و تو دست من تعداد بیشتری بگذاره برندست. خوب از پرنیان هنوز توقعی نمی رفت که بتونه همه رو جمع کنه و بیاره گرچه اونم تمایل نشون داد  ولی محمد در عرض مدت کوتاهی اتاق و کاملا تمیز کرد اونم با یک شور و شوق شاد و کودکانه و منم خوشحال و راضی از اینکه نتیجه عملی چیزی که خواندم و یاد گرفتم را در جا دیدم.

 

 

مساله تربیت و مجازات

چند روزی بود که پرنیان گاز می گرفت و از اینکه جای دندانهایش رو دستم می موند خوشش می آمد. خوب اولین چیزی که برای اصلاح این موضوع  باید رعایت می کردم پرهیز از کلمه" دختر بد" بود. یعنی باید این اطمینان را به بچه ها بدهیم که کار بد آنها به مفهوم بچه بد نیست و بین شخصیت کودک و کار بد کودک باید فرق گذاشت. این بود که بهش گفتم: " این کار بدیه وقتی دستمو گاز می گیری خیلی درد می گیره من خیلی ناراحت می شم " یه خورده نگاه کرد دوباره گاز گرفت و باز وقتی جای دندوناشو دید ذوق کرد. با خودم فکر کردم تربیت یعنی اینکه بتونم خوبی و یا بدیه یک کار را کاملا به بچه بفهمونم که او آگاهانه کار درست را انجام دهد و از کار بد پرهیز کند. مسلما" پرنیان هنوز نمی دونه که گاز گرفتن درد داره. این بود که اینبار یک داستان واقعی رو براش تعریف کردم و گفتم که وقتی تو تولد یکی از دوستاش بوده یه پسره گازش گرفته و اون خیلی دردش گرفته و به شدت گریه کرده. وقتی قضیه را با آب و تاب براش تعریف کردم تا حدودی تاثیر گذاشت و گاز نگرفت ولی این کار هر چند وقت یکبار تکرار می شد و من هم دوباره همه چیز را از اول براش تعریف می کردم و دوباره نتیجه نسبی می گرفتم.

هنوز تو فکر راه حل برای این موضوع بودم که مفهوم مجازات به ذهنم رسید پیش خودم گفتم که آیا در رفتار و رویه انسانی مجازات مفهوم و تعریف درستی داره؟ در واقع از نظر اجتماعی مجارات وقتی پیش می آید که تربیت جواب نداده باشد و هدف از آن باید این باشد که زشتی کار فرد به او فهمانده شود. یعنی منهم باید دستش را گاز می گرفتم تا بفهمد؟ اما من اصلا دلم نمی آمد همچین کاری را کنم و اصلا آن را مجاز نمی دانستم . پس باز هم صبر کردم بالاخره فرصت مناسب پیدا شد. یکبار که پرنیان می خواست کشو لباسهایش را ببندد دستش به شدت گیر کرد لای در وخیلی دردش آمد گریه شدیدی سر داد وقتی آروم شد به دستش که کبود شده بود نگاه کرد و گفت " دیدی وقتی گاز می گیری درد می گیره" *

تموم شد . من به هدفم رسیدم و جالب اینکه خودش به تنهایی توانست نتیجه گیری کنه و من هنوز ندیدم که پرنیان دیگه گاز بگیره.

تربیت گاهی بیشتر از آنکه اتنظار داشته باشیم زمان می بره ولی ارزشش را داره و نباید اینقدر زود به فکر مجازات بود.

 * پرنیان هنوز ضمیرها را درست نمی گه معمولا" جای ضمیر های متکلم و مخاطب را اشتباه می کنه

 

نوشته شده در یکشنبه 12 اردیبهشت1389ساعت توسط صبا| |