X
تبلیغات
Lilypie Premature Baby tickers تربیت و پرورش کودک

تربیت و پرورش کودک

هدف از تربیت کودک پرورش انسان است و این کار به درستی انجام نمی گیرد مگر از روش انسانی

آموزش تفکر به کودکان , عنوان کتابی است که اخیرا شروع به مطالعه کردم و واقعا از خواندنش لذت می برم.به علت حجیم بودن کتاب , تصمیم گرفتم در پایان هربخش خلاصه ای از مهمترین مطالب آن بخش از کتاب را برای دوستانی که فرصت مطالعه ندارند , بنویسم ولی مطالعه کتاب را توصیه می کنم .

کتاب آموزش تفکر به کودکان نوشته دکتر رابرت فیشر , در هشت فصل نگارش شده که حاوی مطالب بسیار مفیدی در رابطه با روش های یادگیری و استدلال مطالب و سوق دادن کودکان به تفکر می باشد. ابتدای کتاب با جمله ای زیبا از گیلبرت رایل شروع می شود " همه درس ها ,آموزش برای اندیشیدن است" .در 12 صفحه ازدرآمد کتاب , توضیحات مفصلی راجع به اهمیت تفکر در کودکان داده شده است که برای خود من بسیار جالب و آموزنده بود.به قول دکتر فیشر " هیچ عملی بدون به کار گیری شکلی از تفکر ,صورت نمی گیرد.تفکر فرایند حیات آدمی است." در ادامه انواع مهارت های فکری شامل : تفکر انتقادی, تفکر خلاق ,آموزش برای تفکر, فلسفه برای کودکان , غنی سازی ابزاری و حل مسئله را عنوان می نماید که انشاءالله در مورد هر کدام از انواع مهارت های تفکر , در وبلاگ مطلب خواهم گذاشت کتاب در پایان بخش درآمد خود, جمله ای بسیار زیبا از پرفسور مارتین هایدگر را نقل می کند " این که مطلبی را شنیده یا خوانده باشیم ,یعنی فقط نسبت به آن اطلاع پیدا کرده باشیم ,یک چیز است , و این که آنچه را که شنیده یا خوانده ایم درک کرده باشیم , یعنی مورد تعمق و ارزیابی جدی قرار داده باشیم , چیز دیگری است"

ادامه دارد...

آموزش تفکر به کودکان ,نوشته رابرت فیشر  ترجمه دکتر مسعود صفایی مقدم و افسانه نجاریان , انتشارات گوزن

پی نوشت : چند وقتی است به همت یکی از همکاران علاقه مند در زمینه آموزش به کودکان , کلاسهایی با عنوان فلسفه برای کودکان تشکیل می شود که پرنیان را به آن کلاس فرستادم و بعدا نتایج مفیدش را مشاهده کردم.اینکه پرنیان سوالهایی بالاتر از سنش می پرسد و برای بعضی از مسائل , ایده های جالبی برای حل آنها ارائه میکند, برایم بسیار جالب و با اهمیت است که جا دارد از تلاشهای آقای مهندس ساجدی برای تشکیل کلاس فلسفه برای کودکان تشکر کنم.

نوشته شده در چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت توسط صبا| |

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

سلام دوستان سال نو مبارک

یک ماه منتهی به سال 93 واقعا سرگرم خانه تکانی و اماده شدن برای سال جدید بودم و فرصت اینکه بتوانم پست جدیدی بگذارم نداشتم تعطیلات عید هم که دیگه برای کسی فرصت اضافه نمی گذاره ولی با این همه , توا نستم یک کتاب واقعا مفید را برای تربیت کودکان بخونم که حیفم اومد راجع به اون مطلبی توی وبلاگ نگذارم.خوندن این کتاب را برای همه والدین به خصوص والدینی که کودکان 4 تا 12 سال دارند , توصیه می کنم.کتاب ارتباط با کودک نوشته دکترهایم گینوت . این کتاب نثر بسیار روان و یکدستی داره و با انتخاب مثال های متعددی در زمینه های مورد بحث , فهمیدن نکات کلیدی را اسان می کنه.این کتاب در 10 فصل تهیه شده که فصول آنها به ترتیب در مورد مسایل زیر بحث می کنه :رمز ارتباط , نیروی واژه , الگوهای محکوم به شکست , مسئولیت , تربیت , فرزند پروری مثبت , حسادت ,منابع اظطراب در کودکان , جنسیت و ارزش های انسانی و جمع بندی.دو ضمیمه هم به این کتاب با عنوان های چگونه می توان به کودکان کمک کرد و روان درمانگران چگونه با کودکان خود رفتار می کنند اضافه شده اند که کاربردی هستند.چند نکته مهم را که در زمان خوندن کتاب یادداشت کردم , برای آگاهی و آشنایی با مباحث مطرح شده در کتاب برای خوانندگان عزیز این وبلاگ  تقدیم می کنم

1-   به احساسات کودکان پاسخ دهید نه به رفتارشان

2-   سخنان حاکی از درک بر سخنان نصیحت و آموزش مقدم باشند.

3-   شنیدن احساس ترس و غم و درماندگی کودک که در پشت انفجارهای خشم پنهان هستند.

4-   برای یک کودک مهم تر این است که بداند چه احساسی دارد تا انکه چرا آن احساس را دارد

5-   ما از آینه یک تصویر می خواهیم نه موعظه بنابراین نشان دادن احساسات کودکان به آنها کمک می کند که بهتر درک کنند که چه احساسی دارند.

6-   تحسین فقط در مورد تلاش ها و موفقیت های کودکان باشد نه در باره شخصیت آنها

7-   برای افزایش حس اعتماد به نفس کودکان باید بر نظرات مثبت تاکید کرد و از اظهار نظرهای تحقیر آمیز پرهیز کنیم

8-   یک پاسخ همدلانه که احساسات حاکی از ناراحتی بچه ها را به آنها منعکس می کند و هم دردی و درک والدین را بیان می کند , در تغییر حالت های خشم کودکان موثر است.

9-   پاداش ها زمانی بیشتر مفید و لذت بخش هستند که از قبل اعلام نشده و ناگهانی باشند.

10-                      اگر بخواهیم درستکاری را یاد بدهیم باید اماده باشیم تا به حقایق تلخ هم مانند حقایق خوشایند گوش کنیم

11-                      ظرافت های هنر زندگی را نمی توان با ضربات پتک انتقال داد

12-                      وقتی کودک تنبیه می شود تصمیم می گیرد بیشتر مراقب باشد اما مطیع تر و مسئول تر نمی شود.

امید وارم که از خواندن این کتاب لذت ببرید

-------------------------------------------------------------

ارتباط با کودک نوشته دکتر هایم گینوت, مترجم شهرزاد حکیم مختار , نشر معیار علم


برچسب‌ها: ارتباط با کودک
نوشته شده در جمعه 15 فروردین1393ساعت توسط صبا| |

 دیشب به مناسبت سی و پنجمین سالگرد انقلاب به جشنی دعوت شده بودیم. در ابتدای جشن مجری گفت که اینجا پر از جایزه است برای بچه ها و من متوجه شدم که پرنیان از همان اول چشمش به جایزه هاست و در آرزوی بردن یکی از آنها. تا بالاخره نوبت به بچه ها رسید . من فکر می کردم طبق روال معمول مسابقه ای برایشان ترتیب داده شده ولی مجری از بچه هه خواست که بیایند رو سن تا جایزه ها را بگیرند و با خوشحالی فریاد می زد که برای همتون جایزه هست . بچه ها هم با خوشحالی هجوم آوردند . آن وقت شروع کرد به تذکر دادن که : " نه ! نوبت را رعایت کنید, عقب تر بایستید, من به آنهایی که نوبت را رعایت میکنند جایزه می دهم!" اما می توانید حدس بزنید که چه شد . حسابی شلوغ شد و بچه هایی که توانستند جلو بزنند جایزه گرفتند و آنهایی که حرف گوش کن تر بودند, سرشان بی کلاه ماند. وقتی جایزه ها تمام شد پرنیان با بغض پیش من آمد و گفت جایزه به من نرسید و بعد هم زد زیر گریه. گفتم: " خیلی ناراحت شدم که جایزه بهت نرسید حالا بگذار بریم خانه تا راجع بهش صحبت کنیم." این جور وقتها روشی که دکتر جینات و دکتر گاتمن تعیین کردند و قبلا" در پستهایم اشاره کردم خیلی خوب جواب می هد. یعنی در قدم اول همدلی با کودک و بعد کمکش کنیم تا  احساسش را نام گذاری و خودش مساله را باز و حلاجی کند و راه حل پیدا کند.  پرنیان به این روش آشناست برای همین وقتی من بهش می گویم :" بگذار تا بریم خانه راجع بهش صحبت کنیم " تا حدی آرام می شود.

در خانه بهش گفتم که این جور وقتها باید برای بچه ها مسابقه برگزار کنند و به کسی جایزه بدهند که کاری را بهتر انجام می دهد یا چیز بیشتری می دانند. جایزه الکی دادن به این شکل اصلا" درست نیست." گفت :"خوب جایزه بهم نرسیده ( نام گذاری احساس : به حق خودم نرسیدم )  حالا چه کار کنم ؟  

-         اعتراض کن

-         چه طوری؟

-          فردا با مسئول برگزاری جشن تماس می گیریم و می گوییم کارشان اشتباه بوده, دروبلاگ هم راجع به این موضوع می نویسیم تا هر کسی از هر جای دنیا بتواند بخواندش و بفهمه که این روش جایزه دادن به بچه ها اشتباهه. ( این روزها کم کم داره با کاربردهای اینترنت و دنیای مجازی آشنا می شه ).       

خوب ! حالا یک بار دیگه مرور کنیم ببینیم ما بچه های انقلاب به نسل بعد از خودمان چی داریم یاد میدهیم:

-         "بچه ها! بدوید بیایید که برای همتون جایزه هست! " : وعده تو خالی و عوام فریبی.

-          جایزه ها در قبال چی داده می شوند؟  کاش جواب هیچی بود. در قبال اینکه کدام بچه زرنگ تر و قانون گریز تر باشه و بتواند ازبقیه جلو بزنه.

-         پدر مادرهای بچه هایی که گریه می کنند که جایزه نگرفتند, چه نصیحتی برای آنها دارند ؟  می خواستی زرنگ باشی بزنی جلو جایزتو بگیری!

-         جایزه ها چه بود؟ اسباب بازیهایی ساخت کشور چین . جالبه انقلابی که شعارش استقلال  آزادی بوده بعد از سی وپنج سال به بچه هاش اسباب بازیهای چینی جایزه می دهد در حالی اسباب بازیهای ایرانی مخصوصآ با زیهای فکری از کیفیت قابل قبولی برخوردارند, یا بهتر از آن می توان از ناشران داخلی حمایت کرد و کتاب به بچه ها جایزه داد.

و کلام  آخر اینکه بهترنیست قبل از اینکه دنبال ارزشهای والای اسلامی و انقلابی باشیم, ارزشهای انسانی را پایه ریزی کنیم؟

نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1392ساعت توسط صبا| |

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

بچه دار شدن یا داشتن یک بچه , دو بچه یا بیشتریکی از موضوعاتی  است که این روزها فکر بیشتر خانمها را  به خود مشغول کرده. در اطرافیانم می شناسم خانمهایی را که در کار و فعالیت اجتماعیشان بسیار موفقند ولی تمایلی به بچه دار شدن ندارند چون ممکن است به موقعیتشان ضربه بخورد یا اینکه یک فرزند دارند  و به این موضوع فکر می کنند که  داشتن یک فرزند با توجه به اینکه راحتتر می توانند به امورات او رسیدگی کنند, امکانت بیشتری در اختیارش قرار دهند و همچنین وقت بیشتری برای خود داشته باشند, بهتر است یا اینکه تک فرزندی مشکلاتی همچون خود محوری و تنهایی بچه را به دنبال دارد و بهتر است تعداد فرزندان دو تا یا بیشتر باشد. صرفنظر از مسایل اقتصادی و تبعات منفی پیر شدن جمعیت کشور که این روزها بیشتر مطرح است, به عنوان کسی که مدتی فکرم مشغول این قضیه بود و این مرحله را پشت سر گذاشتم  و برای زندگی خودم به این نتیجه رسیدم که داشتن دو بچه بهتر است , می توانم تجربیات صرفا" شخصی خودم را مطرح کنم ولی می دانم که در مورد این موضوع نمی توان حکم قطعی داد.

- محققان دریافتند که تعداد پیوندهایی که نیمکرهای چپ و راست مغز را به هم ربط می دهد در خانها بیشتر از آقایان است  و به همین دلیل است که خانمها توانایی انجام چندین کار هم زمان را دارند که به نظر من این ویژگی فیزیولوژیکی لازمه مادر بودن است مخصوصا" وقتی مسئولیت دوتا بچه را داشته باشید واقعا" در یک زمانهایی ممکن است ملزم باشید تا ده تا کار را هم همزمان چک کنید. حواست باشد که بچه اول از خواب که بیدار شده دستشویی رفته دستهایش را تمیز شسته. صبحانه اش را درست خورده یا صاف رفته پای تلویزیون و همزمان مشغول شیر دادن آروغ گرفتن تعویض پوشک بچه دومی و همان موقع باید مراقب باشی تا ناهار ظهرت هم نسوزه و به موقع آماده بشود تا بچه اول را بتوانی به موقع برسانی مدرسه همان حین ممکن است همکارها هم زنگ بزنند و از بابت کارهایی که در زمان مرخصی زایمان به آنها محول شده سوال بپرسند و البته در این بین لازم است که یک وقتی هم برای امورات شخصی خود جور کنی. اینها چالشهایی است که به جای غر زدن وابراز خستگی جا دارد آدم به توانمندی خودش ببالد و شکرگزار باشد که همچین قابلیتی در وجودش است کما اینکه تحقیقات جدید حاکی از این است که بجه دار شدن سطح هوشی خانمها را افزایش می دهد. به نظر شخصی من اینکه آدم بتواند به تمام ابعاد وجودش رسیدگی کند و تمام قابلیتهایش را به کار گیرد بهتر از این است که فقط در یک زمینه خاص رشد کند. بنابراین من با خانمهای که فکر می کنند وجود بچه مانع از موفقیتهای فردی آنها می شود موافق نیستم چون پرورش بچه هم جزء موفقیتهای هر مادری محسوب می شود و اینکه آدم تا شش ماهگی وقتی به نوزاد نگاه می کند با خودش می گوید این بچه از جسم من تغذیه کرده و به اینجا رسیده  . چقدر زیباست و چقدر جای شکر دارد که بدن من توانایی این را دارد که یک انسان را به وجود آورد.

  موضوع دیگر که در این دوره برایم جالب بود تکرار تمام موقعیتهای پنج سال یپش بود حتی چند موضوع شخصی که به مساله بارداری هم ربطی نداشت , اما از همان ابتدا به خودم گفتم واکنش من به این موقعیتهای تکراری تعیین کننده است و همه تجربه ها می تواند متفاوت, بدیع و نو باشد و همینطور هم  شد . این بار حال عمومی و وضع جسمی و روحی ام خیلی بهتر از پنج سال پیش بود نه ویار بدی داشتم نه از بی حالی خستگی و بدتر از همه کهیر ماه آخر خبری بود نه از ضعف جسمی بعد از زایمان. با وجود اینکه در یک محیط صنعتی  کار می کنم و فاصله خانه تا محل کارم زیاد است مسیولیتعای کاری ام را خیلی بهتر از گذشته انجام دادم و تمام  اینها را مرهون کلاسهای یوگا و کتابهای مفیدی هستم که در این خواندم و کار کردم. و شکرگزارم که دوره بارداری خوبی را پشت سر گذاشتم و اجازه ندادم که چیزهایی که در گذشته ناراحتم کرده بود دوباره تکرار شود و پیامم به خانمهایی که دوره بارداری اول را به سختی گذرانده اند و به همین خاطر دوست ندارند دوباره بچه دار شوند این است فکر نکنند لزوما" همه چیز باید دوباره تکرار شود تچربه جدید می تواند کاملا" متفاوت باشد.

مساله تقابل بین دو بچه هم که خودش یک دانشگاهی است و مزیت بزرگی است که چند فرزندی نسبت به تک فرزندی دارد چون هنوز در ابتدای این تجربه هستم جا داره بیشتر صبر کنم تا نکات بهتری را دریابم فعلا" به ذکر همین نکته اکتفا می کنم که مهمترین ارمغان حضور فرزند کوچکتر,  برانگیخته شدن حس مسولیت پذیری فرزند بزرگ تر است. می توان به بچه اول سپرد که تو مسئول معرفی برادرت به مهمانها هستی. می توان برای انجام کارها نوزاد از او کمک خواست که لباسها و وسایلش را بیاورد  برایش شعر بخواند قصه بگوید و با او بازی کند. وارد کردن فرزند بزرگ تر در اداره امورات نوزاد موثرترین راه برای جلوگیری از به وجود آمدن حس حسادت و ناراحتی از وجود نوزاد است. ضمن اینکه فاصله سنی هم خیلی مهمه .اوایل فکر می کردم فاصله سه سال مناسبتر است ولی الان از فاصله سنی بچه ها خیلی راضی ترم . سه سالگی اوج حسادت بچه هاست و هنوز برای قبول  مسیولیتها کوچکند. تا پنج سالگی بجه ها عاقل ترند و معمولا" خودشان خواهان داشتن برادر یا خواهرند.  پرنیان هم برای به دنیا آمدن برادرش شوق و ذوق زیادی داشت و مدام روز شماری می کرد. البته این دوست داشتنها بعضی وقتها زیادی فوران می کند و به چلوندن و فشار دادن بوسهای آبدار و محکم از فرداد می انجامد و در این مورد چاره ای جز صبر نیست که من اعتراف می کنم به اندازه کافی صبور نبودم و همین موضوع را تشدید کرد. و نکته آخر اینکه بچه ها خیلی زیرک و باهوشند وقتی دیرگران می پرسند پرنیان با دادشش چطوره حتی با چشمک زدن و عوض کردن لحن صدا هم نباید گفت که " دوستش داره البته از نوع چلوندنیش!" . بلکه خیلی عادی و منطقی باید گفت که " خیلی دوستش داره. خیلی در مقابلش مسئوله . بهتر از هر کس دیگه ای می تواند برادرش را بخنداند و سرگرمش کند."

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}

نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1392ساعت توسط صبا| |

نیمه مرداد ماه امسال موهبتی دیگر نسیب خانواده ما شد و پسرم فرداد چشم به جهان گشود.  فرداد به دو معنی ست " عظمت عدل " و " زاده باشکوه". خداوند را شکرگزارم که دو فرزند صحیح و سالم به من عطا کرده و امیدوارم که لایق این نعمتها باشم و با تربیت صحیح بتوانم این دو هدیه آسمانی را به خوبی پرورش دهم.





نوشته شده در جمعه 26 مهر1392ساعت توسط صبا| |

یکبار پرنیان پرسید که :" مامان اگر نری سر کار چی می شه؟" براش توضیح دادم که شغلم چیه و چه کار می کنم و گفتم که اگر من و همکارام تصمیم بگیریم فقط پیش بچه هامون بمونیم و نریم سر کار چه اتفاقی می افته.  بعدش هم راجع به مشاغل دیگه صحبت کردم و گفتم که اگر هر کس سر کارش نره چه می شود . دست آخر یک خورده فکر کرد و پرسید : " پس چرا بچه ها سر کار نمی رند؟" که این سوالش نشان می داد که فهمیده کار کردن چقدر مهمه .  چند بار هم که از تهران برمی گشتیم و من مرخصی نداشتم مستقیما" از فرودگاه می بردمش سر کار و با وجود اینکه برنامه خوابش هم بهم می ریخت ولی خیلی خوب استقبال کرد و براش جالب بود . وقتی وارد اتاقم شد, عکسش که روی میز کارم بود و نقاشیهایش که به دیوار چسبانده بودم  توجهش را جلب کرد و گفت تو وقتی اینها را می بینی یاد من می افتی؟ بعدش هم چند تا نقاشی دیگه کشید و چسباند به دیوار.

از آن به بعد بیشتر راجع به کارم صحبت می کنم صبحها که به مهد می برمش می پرسم: " خوب تو امروز چه برنامه ای داری؟" اوایل معمولا" جوابش "هیچی " بود بعد من شروع می کنم از کارهایی که می خواهم آن روز انجام بدم می گویم. با اینکه می داتم هرچقدر هم که ساده بگم در حد درک یک بچه 5 ساله نیست ولی به تدریج این را فهمید که من هر روز برای خودم برنامه ای دارم و پیگیری کارهایم برایم مهمه و وقتی هم که موفقیتی بدست می آورم با خوشحالی برایش تعریف می کنم. چند هفته پیش در همایشی ارایه مقاله داشتم خوشبختانه شرکت همکاری لازم را کرد و اجازه داد که خانمها همسران و فرزندانشان را هم بیاورند که حضورشان واقعا" باعث دلگرمی بود . وقتی ارایه ام تمام شد نگاه کردم دیدم داره برام می خنده و دست تکان میده و بعدش هم پرسید:" مامان تو موفقی؟" و من احساس کردم  با این روش میتوانم برایش جا بندازم که موفقیتهای شغلی و اجتماعی آدمها درکنار وظایف خانوادگیشان مهمه و در واقع بعد اجتماعی هر انسانی چه مرد چه زن یک قسمتی از وجودش است که در جایگاه خودش ارزش دارد.

نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1392ساعت توسط صبا| |

 چند روز پیش وقتی داشتم پرنیان را به مهد می بردم پرسید: " کمربندهای ماشین را چرا این شکلی می سازند؟ " منظورش قسمتی بود که از روی شانه بسته می شود. گفتم : " اولش که آدمها ماشین را ساختند صندلیها کمربند نداشت و وقتی تصادف پیش می آمد راننده ها با سر می رفتند تو شیشه و آسیب می دیدند بعد فکرش را کردند و فهمیدند باید کمربند بگذارند منتها کمربندهایی که ساختند مثل کمربندهای اتوبوس بود و اون تیکه را نداشت . بعدش دوباره دیدند وقتی تصادف می شود راننده  از صندلی پرت نمیشه ولی کمر و گردنش آسیب می بینه این شده که این کمربندها را ساختند. تازه باز هم فکر کردند و کیسه های هوایی را ساختند که وقتی تصادف میشه کیسه باد  می کنند و نمی گذارند شیشه تو صورت راننده بریزد. "

دیدم پرنیان یه خورده فکر کرد و گفت: " خوب اگر شیشه ها کیسه را پاره کنند چی می شه؟" خیلی خوشحال شدم ازاین سوالی که پرسید چون دقیقا" منظورم همین بود که او بتواند فکر کند و بداند که هر موضوعی یک چالش و یک راه حل دارد.

حالا اگر من بهش می گفتم که خوب این طوری می سازند دیگه یا حداکثر می گفتم این طوری می سازند که موقع تصادف یا ترمز سنگین آدم آسیب نبینه, هیچ وقت این فکر به ذهنش نمی رسید که بتواند سوال جدید مطرح کند. در حقیقت بچه ها خیلی بیشتر از آنجه ما فکر می کنیم می فهمند و علی رغم اینکه برخی تصور می کنند که زیاد توضیح دادن در مورد چیزی آنها را گیج می کند,  پاسخهای کامل به آنها کمک می کند که بهتر فکر کنند.

نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1392ساعت توسط صبا| |

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

دیروز پرنیان اولین کادوی روز معلم را به مهدکودک برد, کتاب پرورش هوش هیجانی در کودکان اثر حان گاتمن که در پستهای قبلی راجع به آن نوشته بودم . ضمن تبریک این روز به همه آموزگاران دلسوز و زحمت کش , آرزو می کنم این کتاب برای مربی پرنیان هم مفید و موثر باشد.

کتاب بردن برای روز معلم برای من خاطره دیگری هم دارد خاطره ای نه چندان خوش که امیدوارم مورد توجه  تلاشگران عرصه دانش آموزی واقع شود:

در دوران ابتدایی مادرم هر سال کتابی با موضوع تربیتی تهیه می کرد تا ما برای معلمانمون ببریم عنوان دقیق آن را یادم نیست ولی ما هر سال همان کتاب را می بردیم. سال پنجم دبستان که بودم معلمی داشتم بسیار مذهبی بیشتر اوقات در وقتهای اضافه کلاس از امور دینی برای ما صحبت می کرد و می توانم بگویم که جز اولین کسانی بودم که من تحت تاثیر صحتهایش در موضوعات مذهبی بودم. نزدیک روز معلم که شد به ما گفت که :" بچه ها گل نیاورید چون زود پرپر می شود و ازبین می رود . کتاب هم نیاورید چون من فرصت کتاب خواندن ندارم و معمولا انها را به مسجد اهدا می کنم." من این موضوع را در خانه مطرح کردم ولی مادرم این کتاب با بقیه کتابها فرق می کند و موضوع آن برای معلمت مفید است. من هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم که معلممان گلها و کتاب را با بی میلی گوشه ای گذاشت در عوض تمام توجه اش به پارچه چادری بود که یکی از بچه ها که پدرش دکتر بود و عضو انجمن اولیا و خیلی هم به مدرسه می رسید, برایش آورده بود بعد از گذشت بیش از بیست سال من هنوز برق شادی داشتن پارچه چادری را در چشمان معلمم می بینم و دستانش را که روی پارچه می کشید و از کیفیت خوب آن لذت می برد. آموزگاری که یکی از تاثیر گذارترین انسانها تا آن روز در زندگی من بود.

 آن پارچه چادری گرچه آن روز خیلی دلچسب واقع شد ولی تا الان حتما" پوسیده و از بین رفته . نمی دانم چه بر سر آن کتاب آمد هنوز هم یک گوشه ای خاک می خوره ازبین رفته یا بالاخره کسی پیدا شده و از مطالبش استفاده کرده ولی میدان ارزش خودش را هنوز هم حفظ کرده.

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1392ساعت توسط صبا| |

چند وقت پیش به همراه پرنیان شبکه پویا را نگاه می کردم که یک مجموعه تلویزیونی به صورت انیمشن خمیری پخش می کرد به نام " خانه ما" اولین چیزی که توجه ام را جلب کرد تیتراژ ابتدای برنامه بود که وقتی از عشق و صمیمیت در خانواده صحبت می کنند در نهایت مادر دختر را بغل می کند و پدر پسر را. با خودم فکر کردم مگر فضای انیمشن امکان راحت تری را فراهم نمی کند که بازیگران بدون معذوریت شرعی بتوانند دوست داشتن و علاقه در خانواده راحتتر نشان دهند پس چه اشکالی داشت اگر اعضای خانواده همه همدیگر را در آغوش می گرفتند.

اما داستان اصلی جای بیشتری برای نقد داشت : موضوع از این قرار بود که پسر خانواده به اسم بهمن علاقه زیادی به ماشین دارد و تمام خانه را از پوستر ماشین پر کرده است و پدر و مادرش مدام غر می زنند که این چه وضعییه که در خانه راه افتاده  داستان وقتی بدتر می شود که بهمن بیچاره یک آگهی تبلیغاتی می بیند که در آن.به ازاء   خرید رب گوجه می توانند برنده یک دستگاه ماشین شود و تمام پول تو جیبی ها و پس انداز و حتی وسایل اتاقش را خرج می کند تا رب گوجه بیشتری بخرد و والدینش هم بیشتر غر می زنند که این چه وضعیه و تمام خانه پر از رب گوجه شده است و ... و در آخر هم طفلکی برنده یک وانت رب گوجه که جایزه دوم بوده می شود.

در این داستان ما به جز غر زدن از پدر و مادر این بچه چیز دیگری نمی بینیم و نمی دانم چرا در فیلمها و سریالهای ما شخصیتهایی که رویا دارند اغلب یا آدمهای ساده لوح و نادانی  هستند یا در نهایت تبه کار و کلاه بردار می شوند. این در حالی است که بسیاری از چیزهایی که بشر توانسته اختراع کند که به وسیله آنها دنیا را عوض کرده, یک زمانی جز رویا ها و آرزوهاش بوده است. یک مثال خیلی ساده در داستان قدیمی علی بابا و چهل دزد بغداد وقتی که دزدها به در غار می رسند با یک وردی در غار باز می شود تا همین 30 سال پیش هم کسی فکرش را نمی کرد که واقعا" دری ساخته شود که تا بهش می رسی باز شود در حالی که الان وجود این درها خیلی عادی شده است. دکتر "وین دایر" در کتاب چگونه کودکانی خلاق داشته باشیم تاکید می کتد که هیچگاه آرزوها و رویا های بچه هامون را مسخره نکنیم چرا که بسیاری از اختراعات امروزی بشر یک زمانی جز رویاهاش بوده.

در این بین والدین نقش خیلی مهمی در جهت دادن به رویا های کودکانه دارند. پدری که فرزندش عشق ماشین دارد می تواند کتابهای زیادی راجع به خودرو نحوه ساخت و مکانیک آن تهیه کند . می تواند به فزندش کمک کند تا یک ماکت از ماشین بسازد حتی می تواند با او از قیمت خودرد صحبت کند و به او یاد دهد برای داشتن یک ماشین خوب چه مقدار باید کار کرد وچقدر باید پول در آورد.

امیدوارم که فیلمساز ها و نویسنده های کتاب کودک بیشتر به  مسایل تربیتی دقت و توجه داشته باشند.

 

نوشته شده در جمعه 9 فروردین1392ساعت توسط صبا| |

هشت ساله که بودم به اتفاق خانواده به همدان رفتیم . در گنجنامه همدان بود که متن سنگ نوشته داریوش بزرگ را عمه ام برایم خواند." اهورامزدا ایران را از خشکسالی , دشمن و دروغ  حفظ کند" در آن زمان پیش خودم فکر کردم چرا بین این همه بدی دروغ را انتخاب کرده است.

وقتی به دبیرستان رسیدم دوست صمیمی ام زرتشتی بود و اعتقاد داشت که دروغ ریشه تمام بدیها و گناهان است . آن زمان خوب درک نمی کردم که چرا دروغ ریشه همه بدیهاست تا اینکه در این چند سال اخیر این موضوع را با تمام وجود درک کردم و اعتقاد دارم که هیچ چیز درست نمیشه مگر اینکه من اول از خودم شروع به اصلاح کنم. 

خوب با این تفاسیر مسلمه که نسبت به دروغگویی بچه ام هم بسیار حساس باشم ولی قبل از اینکه با تعصب نسبت به این موضوع برخورد کرد ,باید  ببینیم علت و ریشه دروغگوی کودکان چیست:

یک دلیل دروغگویی به تخیلات کودک برمی گررد که در واقع دروغگویی نیست بلکه کودک چیزی که ذهن و تخیلش می گذرد را بیان می کند. مثلا یکبار پرنیان مشغول ماسه بازی بود و به من گفت : " مامان ببین من چه کوه قشنگی درست کردم." و بعد به تپه های اطراف اشاره کرد و گفت: " مامان اون کوهها رو هم من درست کردما." بهش گفتم دوست داشتی می تونستی کوهای واقعی و بزرگی بسازی؟ با هیجان گفت آره و بعد پرسید که کوها چطور درست می شود؟

ریشه دوم دروغگویی کودکان به ترس آنها از تنبیه شدن برمی گردد. مثلا" یکبار فرشها را تازه تمییز کرده بودم که دیدم روی فرش با پاستل خط کشیده با عصبانیت پرسیدم پرنیان تو این کار رو کردی و او با نگرانی جواب داد "نه" بهش گفتم:" از دروغگویی بیشتر بدم می آد تا از کار بدت ولی اگر راستش را بگی می بخشمت." و او راستش را گفت. این موضوع چند بار تکرار شد تا او یاد گرفت که هر وقت خرابکاری می کرد اولش می گفت مامان من را .می بخشی می خواهم راستش را بگم و وقتی من بهش اطمینان می دادم که می بخشمش راستش را می گفت سپس کمکش می کردم تا خرابکاریش را درست کند. و در نهایت یک جایزه برای راستگویی دریافت کرد.

نوشته شده در جمعه 3 آذر1391ساعت توسط صبا| |