X
تبلیغات
Lilypie Premature Baby tickers تربیت و پرورش کودک

تربیت و پرورش کودک

هدف از تربیت کودک پرورش انسان است و این کار به درستی انجام نمی گیرد مگر از روش انسانی

 چند روز پیش وقتی داشتم پرنیان را به مهد می بردم پرسید: " کمربندهای ماشین را چرا این شکلی می سازند؟ " منظورش قسمتی بود که از روی شانه بسته می شود. گفتم : " اولش که آدمها ماشین را ساختند صندلیها کمربند نداشت و وقتی تصادف پیش می آمد راننده ها با سر می رفتند تو شیشه و آسیب می دیدند بعد فکرش را کردند و فهمیدند باید کمربند بگذارند منتها کمربندهایی که ساختند مثل کمربندهای اتوبوس بود و اون تیکه را نداشت . بعدش دوباره دیدند وقتی تصادف می شود راننده  از صندلی پرت نمیشه ولی کمر و گردنش آسیب می بینه این شده که این کمربندها را ساختند. تازه باز هم فکر کردند و کیسه های هوایی را ساختند که وقتی تصادف میشه کیسه باد  می کنند و نمی گذارند شیشه تو صورت راننده بریزد. "

دیدم پرنیان یه خورده فکر کرد و گفت: " خوب اگر شیشه ها کیسه را پاره کنند چی می شه؟" خیلی خوشحال شدم ازاین سوالی که پرسید چون دقیقا" منظورم همین بود که او بتواند فکر کند و بداند که هر موضوعی یک چالش و یک راه حل دارد.

حالا اگر من بهش می گفتم که خوب این طوری می سازند دیگه یا حداکثر می گفتم این طوری می سازند که موقع تصادف یا ترمز سنگین آدم آسیب نبینه, هیچ وقت این فکر به ذهنش نمی رسید که بتواند سوال جدید مطرح کند. در حقیقت بچه ها خیلی بیشتر از آنجه ما فکر می کنیم می فهمند و علی رغم اینکه برخی تصور می کنند که زیاد توضیح دادن در مورد چیزی آنها را گیج می کند,  پاسخهای کامل به آنها کمک می کند که بهتر فکر کنند.

نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1392ساعت توسط صبا| |

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

دیروز پرنیان اولین کادوی روز معلم را به مهدکودک برد, کتاب پرورش هوش هیجانی در کودکان اثر حان گاتمن که در پستهای قبلی راجع به آن نوشته بودم . ضمن تبریک این روز به همه آموزگاران دلسوز و زحمت کش , آرزو می کنم این کتاب برای مربی پرنیان هم مفید و موثر باشد.

کتاب بردن برای روز معلم برای من خاطره دیگری هم دارد خاطره ای نه چندان خوش که امیدوارم مورد توجه  تلاشگران عرصه دانش آموزی واقع شود:

در دوران ابتدایی مادرم هر سال کتابی با موضوع تربیتی تهیه می کرد تا ما برای معلمانمون ببریم عنوان دقیق آن را یادم نیست ولی ما هر سال همان کتاب را می بردیم. سال پنجم دبستان که بودم معلمی داشتم بسیار مذهبی بیشتر اوقات در وقتهای اضافه کلاس از امور دینی برای ما صحبت می کرد و می توانم بگویم که جز اولین کسانی بودم که من تحت تاثیر صحتهایش در موضوعات مذهبی بودم. نزدیک روز معلم که شد به ما گفت که :" بچه ها گل نیاورید چون زود پرپر می شود و ازبین می رود . کتاب هم نیاورید چون من فرصت کتاب خواندن ندارم و معمولا انها را به مسجد اهدا می کنم." من این موضوع را در خانه مطرح کردم ولی مادرم این کتاب با بقیه کتابها فرق می کند و موضوع آن برای معلمت مفید است. من هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم که معلممان گلها و کتاب را با بی میلی گوشه ای گذاشت در عوض تمام توجه اش به پارچه چادری بود که یکی از بچه ها که پدرش دکتر بود و عضو انجمن اولیا و خیلی هم به مدرسه می رسید, برایش آورده بود بعد از گذشت بیش از بیست سال من هنوز برق شادی داشتن پارچه چادری را در چشمان معلمم می بینم و دستانش را که روی پارچه می کشید و از کیفیت خوب آن لذت می برد. آموزگاری که یکی از تاثیر گذارترین انسانها تا آن روز در زندگی من بود.

 آن پارچه چادری گرچه آن روز خیلی دلچسب واقع شد ولی تا الان حتما" پوسیده و از بین رفته . نمی دانم چه بر سر آن کتاب آمد هنوز هم یک گوشه ای خاک می خوره ازبین رفته یا بالاخره کسی پیدا شده و از مطالبش استفاده کرده ولی میدان ارزش خودش را هنوز هم حفظ کرده.

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1392ساعت توسط صبا| |

چند وقت پیش به همراه پرنیان شبکه پویا را نگاه می کردم که یک مجموعه تلویزیونی به صورت انیمشن خمیری پخش می کرد به نام " خانه ما" اولین چیزی که توجه ام را جلب کرد تیتراژ ابتدای برنامه بود که وقتی از عشق و صمیمیت در خانواده صحبت می کنند در نهایت مادر دختر را بغل می کند و پدر پسر را. با خودم فکر کردم مگر فضای انیمشن امکان راحت تری را فراهم نمی کند که بازیگران بدون معذوریت شرعی بتوانند دوست داشتن و علاقه در خانواده راحتتر نشان دهند پس چه اشکالی داشت اگر اعضای خانواده همه همدیگر را در آغوش می گرفتند.

اما داستان اصلی جای بیشتری برای نقد داشت : موضوع از این قرار بود که پسر خانواده به اسم بهمن علاقه زیادی به ماشین دارد و تمام خانه را از پوستر ماشین پر کرده است و پدر و مادرش مدام غر می زنند که این چه وضعییه که در خانه راه افتاده  داستان وقتی بدتر می شود که بهمن بیچاره یک آگهی تبلیغاتی می بیند که در آن.به ازاء   خرید رب گوجه می توانند برنده یک دستگاه ماشین شود و تمام پول تو جیبی ها و پس انداز و حتی وسایل اتاقش را خرج می کند تا رب گوجه بیشتری بخرد و والدینش هم بیشتر غر می زنند که این چه وضعیه و تمام خانه پر از رب گوجه شده است و ... و در آخر هم طفلکی برنده یک وانت رب گوجه که جایزه دوم بوده می شود.

در این داستان ما به جز غر زدن از پدر و مادر این بچه چیز دیگری نمی بینیم و نمی دانم چرا در فیلمها و سریالهای ما شخصیتهایی که رویا دارند اغلب یا آدمهای ساده لوح و نادانی  هستند یا در نهایت تبه کار و کلاه بردار می شوند. این در حالی است که بسیاری از چیزهایی که بشر توانسته اختراع کند که به وسیله آنها دنیا را عوض کرده, یک زمانی جز رویا ها و آرزوهاش بوده است. یک مثال خیلی ساده در داستان قدیمی علی بابا و چهل دزد بغداد وقتی که دزدها به در غار می رسند با یک وردی در غار باز می شود تا همین 30 سال پیش هم کسی فکرش را نمی کرد که واقعا" دری ساخته شود که تا بهش می رسی باز شود در حالی که الان وجود این درها خیلی عادی شده است. دکتر "وین دایر" در کتاب چگونه کودکانی خلاق داشته باشیم تاکید می کتد که هیچگاه آرزوها و رویا های بچه هامون را مسخره نکنیم چرا که بسیاری از اختراعات امروزی بشر یک زمانی جز رویاهاش بوده.

در این بین والدین نقش خیلی مهمی در جهت دادن به رویا های کودکانه دارند. پدری که فرزندش عشق ماشین دارد می تواند کتابهای زیادی راجع به خودرو نحوه ساخت و مکانیک آن تهیه کند . می تواند به فزندش کمک کند تا یک ماکت از ماشین بسازد حتی می تواند با او از قیمت خودرد صحبت کند و به او یاد دهد برای داشتن یک ماشین خوب چه مقدار باید کار کرد وچقدر باید پول در آورد.

امیدوارم که فیلمساز ها و نویسنده های کتاب کودک بیشتر به  مسایل تربیتی دقت و توجه داشته باشند.

 

نوشته شده در جمعه 9 فروردین1392ساعت توسط صبا| |

هشت ساله که بودم به اتفاق خانواده به همدان رفتیم . در گنجنامه همدان بود که متن سنگ نوشته داریوش بزرگ را عمه ام برایم خواند." اهورامزدا ایران را از خشکسالی , دشمن و دروغ  حفظ کند" در آن زمان پیش خودم فکر کردم چرا بین این همه بدی دروغ را انتخاب کرده است.

وقتی به دبیرستان رسیدم دوست صمیمی ام زرتشتی بود و اعتقاد داشت که دروغ ریشه تمام بدیها و گناهان است . آن زمان خوب درک نمی کردم که چرا دروغ ریشه همه بدیهاست تا اینکه در این چند سال اخیر این موضوع را با تمام وجود درک کردم و اعتقاد دارم که هیچ چیز درست نمیشه مگر اینکه من اول از خودم شروع به اصلاح کنم. 

خوب با این تفاسیر مسلمه که نسبت به دروغگویی بچه ام هم بسیار حساس باشم ولی قبل از اینکه با تعصب نسبت به این موضوع برخورد کرد ,باید  ببینیم علت و ریشه دروغگوی کودکان چیست:

یک دلیل دروغگویی به تخیلات کودک برمی گررد که در واقع دروغگویی نیست بلکه کودک چیزی که ذهن و تخیلش می گذرد را بیان می کند. مثلا یکبار پرنیان مشغول ماسه بازی بود و به من گفت : " مامان ببین من چه کوه قشنگی درست کردم." و بعد به تپه های اطراف اشاره کرد و گفت: " مامان اون کوهها رو هم من درست کردما." بهش گفتم دوست داشتی می تونستی کوهای واقعی و بزرگی بسازی؟ با هیجان گفت آره و بعد پرسید که کوها چطور درست می شود؟

ریشه دوم دروغگویی کودکان به ترس آنها از تنبیه شدن برمی گردد. مثلا" یکبار فرشها را تازه تمییز کرده بودم که دیدم روی فرش با پاستل خط کشیده با عصبانیت پرسیدم پرنیان تو این کار رو کردی و او با نگرانی جواب داد "نه" بهش گفتم:" از دروغگویی بیشتر بدم می آد تا از کار بدت ولی اگر راستش را بگی می بخشمت." و او راستش را گفت. این موضوع چند بار تکرار شد تا او یاد گرفت که هر وقت خرابکاری می کرد اولش می گفت مامان من را .می بخشی می خواهم راستش را بگم و وقتی من بهش اطمینان می دادم که می بخشمش راستش را می گفت سپس کمکش می کردم تا خرابکاریش را درست کند. و در نهایت یک جایزه برای راستگویی دریافت کرد.

نوشته شده در جمعه 3 آذر1391ساعت توسط صبا| |

همانطور که در پستهای قبلی قول داه بودم قرار بود خلاصه کتاب " پرورش هوش هیجانی در کودکان" نوشته جان گاتمن یکی از روانشناسان خبره و برجسته را برایتان بنویسم.

زمانی که ما کوچک بودیم باور عمومی این بودکه هر کس بهره هوشی بالاتری دارد,  موفق تر است بهره هوشی هم بیشتر در غالب هوش ریاضی و مکانیکی شناخته می شد. ولی حتما" شما هم کسانی را در بین اطرافیان می شناسید که علی ر غم سواد و تحصیلات بالا , انسانهای موفقی نیست در تعاملاتشان با دیگران به مشکل بر می خورد و از همه بدتر اینکه حالات درونی خود را به خوبی نمی شناسند و نمی توانند مسایل و مشکلاتشان را به درستی تحلیل و برطرف کنند.  طبق مطالعاتی که دکتر جان گاتمن و قبل از او دکتر گینات از سال 1960 انجام داده اند موفقیت در فرزند پروری  به چیزی بیشتر از عقل و خرد نیاز دازد و با بعدی از شخصیت ما سر و کار دارد که آن را هیجان می نامند به عبارت دیگر نقش آگاهی از هیجانات و توانایی کنترل احساسات در موفقیت و شادکامی افراد در تمامی جنبه های زندگی, از جمله روابط خانوادگی, از هوشبهر نیز بیشتر است. برای والدین این ویژگی که هوش هیجانی نامیده می شود, به معنی آگاهی از احساسات فرزندان, و توانایی همدلی کردن با آنها و نیز آرام ساختن و راهنمایی کردن آنهاست و برای کودکان , که بیشتر درسهای مربوط به هیجانات را از والدین خود فرا می گیرند به معنای توانایی کنترل امیال , به تاخیر انداختن ارضای نیازها, ایجاد انگیزه در خود , درک نشانهاهای اجتماعی اطرافیان و مقابله با فراز و نشیبهای زندگی است.

از نظر جان گاتمن والدینی که توانایی پرورش هوش هیپجانی  فرزندنشان را ندارد به سه دسته تقسیم می شود :

والدین بی توجه : هیجانات فرزندان خود را نادیده می گیرند و به احساسات آنها بی اعتنا و بی توجه اند.

والدین ناراضی : هر وقت فرزندان آنها احساسات منفی خود را بروز می دهند , آنها را مورد سرزنش قرار می دهند و به آنها اعتراض می کنند و حتی ممکن است به خاطر این کار , آنها را تنبه می کنند.

طبق پژوهشهای دکتر گاتمن فرزندان والدین بی توجه یا ناراضی معمولا به قضاوتهای خود اعتماد ندارند چو ن بارها و بارها به آنها گفته شده که که احساستشان نادرست است و اهمیتی ندارد و این باور در آنها شکل گرفته بنابراین عزت نفس انها پایین است و در زمینه یادگیری نحوه تنظیم هیجانات و حل مشکل خویش, یادگیری و تمرکز و کنار آمدن با همسانان خود مشکل دارند.

جنبه جالب اما فاجعه آمیز قضیه این است که والدینی که به هیجانات فرزندان خود بی توجهی میکنند  یا آنها را سرزنش میکنند معمولا" این کار را به آن دلیل انمجام می دهند که عمیقا" تگران فرزندانشان هستند آنها در تلاش برای حمایت از فرزند خود در برابر درد و رنج عاطفی از موقعیتهایی که ممکن است باعث گریه و زاری یا اوقات تلخی شود احتراز می کنند . مثلا" به اسم اینکه می خواهند پسرانشان در آینده به مردانی محکم و استوار تبدیل شوند آنها را به خاطر ابراز ترس یا ناراحتی تنبیه می کنند یا به خاطر اینکه دخترانشان در آینده به زنانی مهربان و خوش قلب تندیل شوند , آنها را تشویق می کنند که خشم خود را بخورند و هرگونه توهین و تحقیری را بپذیرند اما در نهایت تمام این کارها نتیجه معکوس به بار می آورد.

والدین آسانگیر: که هیجانات فرزند خود را می پذیرند و با آنها همدلی می کنند اما قادر به هدایت یا کنترل رفتارهای  آنها نیستند. در واقع نمی دانند چگونه به فرزندشان کمک کنند تا از هیجاناتش تجربه کسب کند و نحوه حل کردن مشکلات را یاد بگیرد و بسیاری از آنها نمی توانند حد ومرزی برای رفتارهای بچه تعیین کنند.بچه های این والدین اغلب نمی توانند در مواقع عصبانیت , ناراحتی یا غمگینی خود را آرام کنند و همین امر تمرکز و یاد گیری مهارتهای جدید را برایشان دشوار می سازد در نتیجه عملکرد تحصیلی خوبی ندارند و در زمینه علایم و نشانههای اجتماعی نیز ناتوانند .

در مقابل والدینی هستند که جان گاتمن آنها را والدین مربی هیجان می نامد که تعاملات موفق آنها با فرزندانشاندر پنج مرحله رخ می دهد:

1-      از هیجان فرزندشان آگاه می شوند.

2-      این هیجان را فرصتی مغتنم برای افزایش صمیمیت روابط خود با کودک و آموزش او تلقی می کنند.

3-      همدلانه به حرفهایش گوش می کنند و او را دلداری می دهندو برای احساساتش ارزش قایل می شوند

4-      به کودک کمک می کنند تا احساسات خود را نامگذاری کند.

5-      از همه مهمتر در عین جستجوی راه حل هایی برای مشکل موجود, حد و حدودی نیز برای ابراز احساسات کودک قایل می شوند.

در این کتاب نمونه رفتارهای بسیاری از هر سبک تربیتی ارایه و تحلیل شده است  که برای مطالعه بیشتر به کتاب ارجاعتان می دهم .

نکته دیگری که در پژوهشهای جان گاتمن تعجب برانگیز است و یک فصل کامل از کتاب را به خود اختصاص داده  نقش مهم پدر در رویکردپرورش هیجان است در واقع تاثیر پدر – خوب یا بد- بسیار شدید تر است. وقتی پدران از احساسات کودکان خود آگاهند و سعی می کنند در حل مشکلات به آنها کمک کنند, بچه ها در مدرسه و در روابط خود با دیگران بهتر عمل می کنند. برعکس پدری که چنین رویکردی ندارد- وخشن یا ایرادگیر, یا به هیجانات بچه خود بی توجه است- می توانند تاثیر بسیار منفی بر جای بکگذارد. فرزندان اینگونه پدران معمولا" از نظر تحصیلی عملکرد ضعیفی دارند, با دوستان خود بیشتر درگیر می شوند و از سلامت کمتری برخوردارند.

در ادامه چندنمونه از کتابهای که بر اساس اصول پرورش هوش هیجانی برای بچه ها نوشته شده است را معرفی می کنم . به امید اینکه همه ما در امر فرزند پروری درست عمل کنیم و موفق باشیم

 

-          مجموعه  12 جلدی " احساسهای تو " نوشته برایان موزسک ترجمه قاسم کریمی  انتشارات قدیانی

-          مجموعه 10 جلدی " اولین تجربه های تو" نوشته آن سی واردی و نیکولا اسمی ترجمه حسین فتاحی , انتشارات قدیانی

-          - مجموعه 30جلدی "فسقلی ها" نوشته تونی گراس ترجمه میترا لبافی, انتشارات قدیانی

-          مجموعه 30 جلدی "داستانهای فرانکلین" نوشته پالت بورژوا ترجمه شهره هاشمی انتشارات پیک دبیران


 پرورش هوش هیجانی در کودکان دکتر جان گاتمن مترجم حمیدرضا بلوچ, انتشارات رشد

 

نوشته شده در جمعه 24 شهریور1391ساعت توسط صبا| |

چند وقت پیش همسرم از من خواست که در مورد مساله پشت کار و سختکوشی پرنیان کار کنم . مدتی است که به این نتیجه رسیدم که هر تغییری که می خواهم بدهم , اول باید از خودم شروع کنم و از این روش واقعا" نتیجه گرفتم. این بار هم بایداز خودم شروع می کردم و پرنیان بایست همت و پشتکار من را به طور کاملا" ملموسی می دید و یاد می گرفت . اتفاقا" همان زمان هم ما تازه یک مکعب روبیک گرفته بودیم بنابراین برای یک مدتی به جای کتاب یک مکعب روبیک تو کیفم گذاشتم و هر زمان که فرصت می کردم به حل آن مشغول می شدم , مخصوصا" زمانی که او را به پارک می بردم . همانطور که در پارک بازی می کرد می آمد و می دید که من مثلا یک وجهشو حل کردم و همینطور مشغولم و با خوشحالی می گفت :" اه سفیداشو مرتب کردی!" بعضی وقتها هم تا نصفه می رفتم و می آمد همشو بهم می ریخت . البته باید اعتراف کنم که در نهایت برای حل کاملش مجبور شدم از روشهای حل کمک بگیرم. ولی روزی که حلش کردم وقتی از راه رسیدم مکعب را از کیفم در آوردم و همانطور که وجهایش را به پرنیان نشان می دادم گفتم: " و من تلاش کردم و تلاش کردم و تلاش کردم" این عبارت در کتاب " اولین تجربه های تو – در استخر شنا" نوشته شده که داستان پسر بچه ای است که شنا یاد می گیرد . من آن روز برق شادی را در چشمان پرنیان دیدم و مطمئنم هر زمان یاد این خاطره بیفته یا زمانی که بتواند آن را در این پست بخواند به هدف این کار پی می برد.


 اولین تجربه های تو – در استخر شنا , نوشته نیکولااسمی, ترجمه حسین فتاخی , انتشارات قدیانی

نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد1391ساعت توسط صبا| |

دوشنبه گذشته محل  زندگيمان را با هوای 40 درجه رطوبت 90% و هوایی پر از آلودگی و گرد خاک به قصد اردبیل با هوا مطبوع و تمیز 13 درجه ای به همراه یک نسیم خنک ملایم ترک کردیم. وقتی رسیدیم اگر به من میگفتند هیچ جا قرار نیست بری فقط باید همین جا بنشینی و نفس بکشی هم کلی خوشحال  و راضی بودم اما خوشبختانه برنامه سفرمون کاملتر از اینها بود سرعین و چشمه های آب گرمش , آستارا جنگل قندقلو و دامنه های زیبای سبلان با دشتهای شقایق و عسلها و سرشیرهای خوشمزش هم در برنامه مان بود سفر خیلی خوبی بود با تجربه هایی خوبتر که مبنا بر موضوع این وبلاگ باید از تجربه هایش بیشتر بنویسم تا ازدیدنیهاش:

برنامه این سفر در قالب یک تور بود که شرکت ما برای کارکنان مهیا کرده بود یک تور صد نفره ازدوستان و همکارانی که تقریبا" در یک بازه سنی هستند یعنی حدود 50 تا بچه در فاصله سنی یک تا ده سال . فکرشو بکنید وقتی همه با هم وارد فرودگاه یا هتل می شوند چه اتفاقی می افتد, پدرها مشغول گرفتن بلیط و کارت پرواز و محل اقامت در هتل و مادرها به دنبال بچه ها این طرف آن طرف دویدن و جمع کردن بچه ها . این وسط برد با مادری است که چند تا کتاب تازه برای بچه اش برداشته باشد. وقتی من از یکی از دخترها که تازه کلاس اول را تمام کرده بود خواستم تا در لابی هتل کنار پرنیان بنشیند و براش کتاب بخواند , چند دقیقه بعد مادرش را دیدم که دو بچه کوچکترش را که داشتند از هتل بیرون می رفتند برگردانده بود و فکر می کرد که الان باید دنبال این یکی بچه اش برود و وقتی دید با پرنیان دارند کتاب می خوانند لبخند رضایت بخشی زد و نفس راحتی کشید.

در راه برگشت ما در انتهای هواپیما نشسته بودیم و صدا گریه و زاری بی وقفه یک بچه کوچک از جلوی هواپیما به گوش می رسید . من متوجه شدم یک آقای با عصبانیت و کلافگی به انتها هوا پیما آمد ظاهرا" می خواسته بخوابد ولی سر و صدای بچه اجازه نمی داد. چند دقیقه بعد مادر آن بچه در حالی که واقعا" مستاصل شده بود دختر بچه دو ساله اش را به انتهای هواپیما آورد . مهماندار هم هر چه سعی می کرد نمی توانست اورا آرام کند ظاهرا" یک بچه ای اسباب بازیش را گرفته بود و او به شدت واکنش نشان داده بود. آن آقا که پشت سر ما نشسته بود شروع کرد به غر ولند کردن که " اینو چرا آوردش  اینجا می خواستم یک دقیق استراحت کنم . باید بزنیم تو سرش که آرام شود".  در این موقع همسرم ازم خواست که کاری بکنم. من تا اون مشغول خواندن یک کتاب بودم با عنوان " پرورش هوش هیجانی در کودکان" کتاب فوق العاده با ارزشی است از جان گاتمن  که وقتی تمامش کردم حتما" یک پست اختصاصی راجع بهش می گذارم, روشهایی که در این کتاب به آنها اشاره شده مبتنی بر همدلی کردن با بچه ها و کمک کردن به آنها برای نامگذاری احساسها و و حل مشکلاتشان و در نهایت تعیین حد و مرز برای عواطفشان است . من هر وقت این روشها را در مورد پرنیان به کار بردم کاملا" جواب داده است.   آن روز هم در مورد آن بچه کاملا" جواب داد و جالب اینکه من یک کتاب تازه هم برای پرنیان گرفته بودم با عنوان " نی نی چی می خواهد؟" که داستان یک بچه کوچک است که گریه می کند و اطرافیانش هر کاری می کنند نمی تواننداو را ساکت کنند .... خواندن این کتاب هم خیلی موثر بود  و کاملا" او را آرام و خوشحال کرد وقتی پیلده شدیم یکی از دوستانم که در ابتدای هواپیما نشسته بودند گفت موقعی که آن دختر با مادرش برگشتند پدر بچه پرسید که چطوری آرام شد و مادرش جواب داد: " یک روانشناس آنجا نشسسته بود . نمی دانم چطوری آرامش کرد!"

ولی من که روانشناس نیستم. من هر روز ساعت 6 برای کار در یک محیط کاملا" صنعتی از خانه بیرون می آیم و ساعت 5 عصر برمی گردم. بعضی ها از من می پرسند چطوری فرصت میکنی کتاب بخوانی؟ من همیشه یک کتاب در کیفم دارم و هرجا که فرصت بشه می خوانمش به جز در وسلیل نقلیه که به علت تکانهاش نمی توانم بخوانم . تعداد کتابهای تربیتی که می خوانم تقریبا" سالی سه تا است ولی چیزی که خیلی مهمتره تمرین کردن و به کار بردن روشهای این کتابهاست که امیدوارم همه  ما در این زمینه بتوانیم وقت بگذاریم و عمل کنیم.


پرورش هوش هیجانی در کودکان,  جان گاتمن , ترجمه حمیدرضا بلوچ, انتشارات رشد

نی نی چی می خواهد؟, نوشته فیلیس روت, ترجمه منصور کدیور: انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

 

نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد1391ساعت توسط صبا| |

حدود 2 ماه دسترسیم به اینترنت قطع بود. درست مثل اینکه آدم تو زندان باشه در این مدت موضوعات متنوعی برای نوشتن تو ذهنم بود :

باز هم عزت نفس:

 چند وقت پیش خانمی برایم یک کامنت خصوصی گذاشته بود و نگرانیش را از بابت اینکه چه کار کنیم تا بچه هایمان مذهی شوند نوشته بود. راستش من نمی خواستم به این سوال یک جواب کلیشه ای داده باشم . به این فکر می کردم که چطور بعضی از خانواده ها که خیلی نسبت به مذهبی بودن بچه هاشون حساسند و از همان روزی که می خواهند در گوش بچه هایشان اذان بگویند , سعی می کنند تمام رفتار و کردارشان به گونه ای باشد که بچه هایشان واقعا" مومن باشند, ولی وقتی آنها به سن بلوغ می رسند یکدفعه متوجه می شوند نه تنها کوچکترین اهمیتی به مسایل مذهبی نمی دهند بلکه به گونه ای رفتار می کنند که انگار کاملا" زیر همه چیز زده اند.

این سوال در ذهن من بود تا یک روز که چند ساعنی با یکی از دوستانم دیدار و گفتگو داشتیم. دوست من یک دختر کاملا" مذهبی و از یک خانواده کاملا" غیر مذهبی است. موضوع  صحبت ما عزت نفس بود که صحبت به اینجا کشید:

من می گفتم تا جایی که یاد دارم در تعالیم دینی دوران مدرسه چکیده چیزی در مورد خودمان به ما القا شد این بود که شما آدمها خیلی بدی هستید و تمام وجودتان غرق گناهه و هرچقدر هم از عمرتان بگذره بر گناهانتان افزوده می شود و هرچقدر هم عبادت کنید با زهم نمی توانید حق بندگیتون را ادا کنید. این چیزی بود که عزت نفس و اعتماد به نفس را در ما کشت و ما همیشه خودمان را بندگان ضعیف و ذلیل خدا می دونستیم و از درون احساس می کردیم که بی مقداریم . در حالی دوست من می گفت: من در دوران بچگی به دلیل جو غیر مذهبی خانواده ام تحت تاثیر آموزشهای دینی دوران مدرسه نبودم . در عوض چیزی که به من در مورد خودم القا می شد این بود که من یک انسان توانمند و دانا با قابلیتهای منحصر به فردم . من در تمام زمینه های علمی و فرهنگی و ادبی مطالعه کردم و درنهایت به مطالغه مذهب رو آوردم و چیزی که مذهب به من گفت این بود که تو وجود تو آنقدر مقدسه و آنقدر انسان شریف و ارزشمندی هستی که فقط شایستگی داری که بنده و عاشق خدا باشی  و آن وقت درک می کنی که خدا هم عاشق تو می شه.

وقتی صحبتمن به اینجا رسید گفتم پس یکی از عواملی که باعث می شود بچه هایی که از خانواده های سنتی مذهبی هستند یکدفعه از دینداری رویگردان شوند تفاوت این دو دیدگاه است.

 

خشم قلمبه

در پستهای قبلی اشاره کرده بودم که پرنیان نسبت به مسایلی که ناراحتش می کند شدیدآ اعتراض می کند و ما هم از این بابت خرسندیم که او منفعل و خجالتی نیست. اما متوجه شدیم که باید کمکش کنیم که ضمن اینکه اعتراضش را بیان می کند توانایی کنترل خشمش را نیز داشته باشد. برای این منظور از کتابی کمک گرفتم به اسم " خشم قلمبه " نوشته " میری دلانسه" که داستان پسر بچه ای است که یک روز بد رو گذرانده و وقتی به اتاقش می رسد احساس می کند یک چیز وحشتناک از اعماق وجودش بالا می آید آن چیز وحشتناک به شکل یک قلمبه قرمز رنگ نشان داده شده بود که همه چیز را بهم می ریخت و خراب می کرد و پسرک در نهایت توانست قلمبه را کوچک کند و آن را داخل یک چعبه بگذارد و با خوشحالی پیش پدرش برگردد. بعد از خواندن این کتاب هر وقت پرنیان نسبت به موضوعی معترض می شد و فریاد می زد من با خنده بهش می گقتم :" آی بگیر اون خشم قلمبه رو...." و او هم می خندید و من می گفتم  اینکه تو از این موضوع ناراحت شدی و اعتراض کردی درسته ولی باید حواست به خشم قلمبه هم باشه.

چهار سالگی

با شروع چهار سالگی پرنیان من هم طبق روال سالهای گذشته " کتاب کلیدهای رفتار با کودک چهار ساله"  را شروع کردم به خواندن یکی از مهمترین  نکاتی که در این کتاب به آن اشاره شده است کمک کردن به بچه ها برای شناختن احساس درونی شان و نحوه کنترل کردن آنها است مثلا" وقتی با بچه های دیگر درگیر می شوند باید به آنها بگوییم:" وقی بچه را می زنی , به من نشان می دهی که خشمگین هستی. عصبانی شدن قابل قبول است, ولی نمی توانی دیگران را کتک بزنی." وقتی احساسات کودک را می پذیریم او دیگر نیازی به پنهان کردن آن ندارد در غیر این صورت او همچنان که رشد می کند به دلیل وجود خشم خود دچار شرم وگناه می شود و برای تسلط پیدا کردن بر این احساس , دوران سختی را می گذراند . به علاوه برای او امنیتی را برقرار می کنیم که نزد ما بیاید و صحبت کند و به کمک ما برای کنترل احساسش امیدوار باشد, هچنین با وضع قوانین ( مثل کتک زدن ممنوعه یا نوبت را باید رعایت کنی ) به او کمک می کنیم تا احساسش را کنترل کند.

یک بخش دیگر از این کتاب راجع به پاسخگویی به سوالات متداول و سخت کودکان در این سن است.   سوالاتی مثل تولد و مرگ و خیلی جالب بود چند روز بعد ازاینکه  که پرنیان از من پرسید که من چطور به وجود آمدم و من پاسخ دادم , دیدم که در این کتاب هم دقیقا" جوابی که من بهش دادم را نوشته بود و همانطور که قبلا" اشاره کردم جوابها باید همیشه واقعی و در حد فهم بچه ها باشد و به نظر من در مورد مسایلی مثل مرگ خیلی نباید وارد بحثهای عرفانی و فلسفی شد چون درک این مسایل واقعا" برای بچه ها سنگین است . امیدوارم برای هیچ کودکی در این سن تجربه مرگ نزدیکان پیش نیاید, اما در این سن معمولا" به بچه ها می گویند که عزیزشان رفته پیش خدا . درسته که این حرف از دید عرفانی حقیقت دارد ولی کودک می بیند که پیش خدا رفتن معادل شده با گریه و زاری و بی تابی و دلتنگی . من خاطره  ناراحت کننده ای در این زمینه دارم:

سال گذشته یکی از آشنایان ما فوت کرد درحالی که دختر 3 ساله ای داشت حدود 5 ماه بعد وقتی قرار بود این دختر با مادرش به مکه برود بهش گفتند که می ریم خانه خدا و وقتی آنجا رسیدند, دیدند که او همه جا را می گردد و بعد بهانه گرفت که مگه نگفتید که بابام رفته پیش خدا پس چرا اینجا نیست ؟ من همیشه فکر می کنم که چه  در ذهن این بچه راجع به راستگویی اطرافیانش , انتظارو امیدی که برای دیدن پدرش داشته گذشته؟ و در نهایت چه ذهنیتی از خدا در وجود او شکل گرفته؟ در حالی که طبق نوشته این کتاب باید به بچه ها گفت مرگ یعنی اینکه موجود زنده دیگر نفس نکشه و تکان نخوره . گرچه همین موضوع هم می تواند ذهن آنها را نگران کند که نکند خودشان یا والدینشان یکدفعه بمیرند و برای رفع این نگرانی ها هم راه حل وجود دارد که من پیشنها می کنم به کتاب مراجعه کنید , ولی ذهن بچه ها را بیشتر از این درگیر نمیکند.


 

در نهایت از تمام دوستانی که از طریق فیس بوک تولد پرنیان را تبریک گفتند سپاسگزارم . امیدوارم پوزش من را به خاطر عدم دسترسی به اینترنت بپذیرید. 

 


خشم قلمبه, نویسنده و تصویرگر: میری دلانسه , مترجم : سید محمد مهدی شجاعی, اتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

کلیدهای رفتار با کودک چهار ساله, نوشته مری والاس, مترجم: مینا اخباری آزاد, موسسه انتشارات صابرین 

 

نوشته شده در شنبه 13 خرداد1391ساعت توسط صبا| |

فروردين سال 71 كودكي در فاميل ما متولد شد مبتلا به سندرم دان. همان سالها برنامه اي از تلويزيون پخش مي شد با عنوان "نيلوفر باغچه ما" و هدف آن آموزش جامعه و خانواده ها بود براي اينكه ياد بگيرند چطور وجود كودكان معلول ذهني را درخانواده بپذيرند وحمايت و تربيتشان كنند. در آن زمان جامعه ما  يك گام به جلو بر مي داشت چون قبل از آن اينطور كه مادرم تعريف مي كرد رفتار مردم با معلولين ذهني اصلا" شايسته نبود . مردم كوچه و بازار آنها را دست مي انداختند و به شكلهاي مختلف اذيت مي كردند تا به اين ترتيب اسباب خنده و تفريح براي خودشان فراهم كنند . در حالي كه در آن زمان كم كم داشتند ياد مي گرفتند كه همانطور يك بيمار جسمي را حامايت مي كنند يك معلول ذهني هم احتياج به دلسوزي و حمايت دارد و اتفاقا وقتي مورد توجه و محبت قرار مي گيرند تمام واكنشهاي پرخاشگري و عصبيشان تبديل به واكنشهايي به شدت عاطفي مي شود.

تصميم راسخي كه پدر آن خانواده گرفت كه واقعا" جاي تقدير دارد اين بود كه اين كودك كاملا" برابر با بچه هاي ديگر خود دانست  و وضعيت او را از كسي مخفي نكرد و تمام كتابهايي را كه در زمينه سنردم دان بود مطالعه كرد و درتربيت كودكش به كار برد. اين در حالي بود كه من شاهد بودم در آن زمان معمولا" خانواده ها از اينكه فرزند معلول دارند به شدت ناراحت بودند در واقع نمي توانستند آنها را آن طور كه هستند بپذيرند و تمام دعا ها و نذر و نيازشان و تمام تلاششان براي پرورش بچه هاشون اين بود كه آنها مانند بچه هاي معمولي بشوند ، از طرفي سعي مي كردند وضعيت آنها را مخفي كنند معمولا سنشان را كمتر مي گفتند در محفلهاي رسمي آنها را نمي بردند يا اينكه از وجود آنها خجالت زده بودند و از حركات و رفتارشان ناراحت و شرمگين.

و در نهايت  نتيجه اي كه از رفتار و منش درست اين خانوده در قبال فرزندشان حاصل شد پرورش انساني است بسيار عاطفي و دوست داشتني و بامزه  كه وجودش در يك جمع نه تنها مزاحمت و ناراحتي ايجاد نمي كند بلكه تمام جمع فاميل و دوستان او را ازصميم قلب دوسست دارند و بهش احترام ميگذارند و او هم با شيرين كاريهاش هميشه خاطرات خوشي را براي ما به جا مي گذارد.

من اخيرا" در يك برنامه تلويزيوني كودكاني ديدم مبتلا به سندرم دان كه در زمينه شنا يا موسقي كاملا" توانمند بودند. درسته كه تك تك سلولهاي بدن آنها با يك انسان معمولي فرق مي كند و تربيت آنها به زمان و حوصله بيشتري نياز دارد ولي  مهم اين است كه آنها در جايگاه خودشان بپذيريم و مطمئن باشيم كه هر انساني در نوع خودش كاملا" منحصر به فرد و بي نظير است.


نيلوفر با غچه ما تولدت مبارك

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت توسط صبا| |

آغاز سال نو را به همه دوستان و آشنايان مخصوصا" خوانندگان اين وبلاگ تبريك عرض مي كنم و براي همه سالي سرشار از سلامتي و پيروزي همراه با عزت نفس آرزومندم. حالا چرا اينقدر عزت نفس برايم مهم شده؟ با شروع سال نو، ديد وبازديدها هم آغازشد. تصويري كه در پس ذهنم از دوران كودكي و روزهاي عيد نوروز است، سفارش به رعايت آداب مهماني ست. " بچه ها هر جا وارد مي شويم سلام و احوال پرسي كنيد، تا تا تعارف نكردند چيزي برنداريد شلوغ نكيد و به وسايلشون دست نزنيد و ...". من حتما" خيلي بزرگتر از پرنيان بودم كه اينها را بهم مي گفتند ولي از آنجايي كه به عنوان نصايح مهم در ذهن من مانده بود ، مي خواستم آداب مهماني را به پرنيان هم ياد بدهم،  مخصوصا" به خاطر شرايط كاري ما كه از شهر خودمان دور هستيم، نگران بودم ارتباط كم با فاميل به روابط اجتماعيش آسيب بزنه. از طرفي همسرم عقيده داشت كه آموزش آداب معاشرت براي بچه سه سال و نيمه خيلي زوده. به من سفارش مي كرد كه از اين قبيل جملات پرهيز كنم :

-          پرنيان هر كس اومد سلام كني ها

-          واي پرنيان! چرا نمي گذاري دايي بوست كنه

-          واي مامان! جاي بوسشو پاك نكن خيلي زشته!

-          پرنيان! اصلا" خوب نيست به اين آقا مي گي "ازت خوشم نمي آد"

و من تصميم گرفتم اين سفارشها رو رعايت كنم و امروز متوجه شدم وقتي اجازه مي دهم بچه ام احساس دروني اش رو بدون هيچ رو در بايستي بيان كنه يا در برابر چيزي كه دوست نداره اعتراض كنه ، چقدر بهش كمك مي كنم كه تماميت وجودش را آنگونه كه هست ببيند و بشناسد و دوست داشته باشد.

تنها محدوديتي كه ما فعلا براش تعيين كرديم در مورد اذيت كردن و آزار رساندن به ديگران است. من اين روزها شاهد بودم كه خيلي از بستگان ما كه واقعا" پرنيان رادوست دارند و دلشان برايش تنگ مي شود مي خواستند او را ببوسند و او اچازه نمي داد . جمله " واي مامان! اينطوري اصلا" خوب نيست" از ذهنم رد مي شد ولي چيزي نمي گفتنم. يك روزپرنيان يك تسبيح را برداشته بود و در خيال خودش آن تاج گلي بود كه خودش درست كرده بود و مي خواست بر سر گذارد، همان روز يك فاميل دور آمده و تسبيح را كه روي ميز افتاده بود در دست گرفت كه يكدفعه پرنيان فريادش بلند كه " اون تاج خودمه. خودم درستش كردم" . من كه از رفتارش كمي شرمگين شدم به همسرم نگاه كردم ولي در چهره او لبخند رضايت از اينكه دخترش توان اعتراض و گرفتن حق خودش را دارد ديدم و واقعا" معتقد شدم كه براي يك بچه، توان به صراحت صحبت كردن و بيان احساسش بدون هيچ رو دربايسي اهميت بيشتري دارد تا ياد گرفتن آداب يك مهماني رسمي.

نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391ساعت توسط صبا| |